روزی
مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار داده
بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنیدروزنامه نگارخلاقی از کنار او
میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه
انداخت و بدون اینکه از مرد کوراجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و
اعلان دیگری روی ان
نوشت و تابلو
را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز
نامه نگار به
ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده
است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر
او همان کسی
است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته
است؟روزنامه
نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به
شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
ندانست که او
چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد
امروز بهار
است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم
وقتی کارتان
را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
دید بهترینها
ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
زندگی است حتی
برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمزموفقیت است
..... لبخند بزنید
درویشی
به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می
گوید
جاسوس می فرستید به
جهنم!؟
از
روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم گفتگو و بحث است و
جهنمیان
را هدایت می کند و...
حال
سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت
بازگرداند
Top 10
Protest Symbols
10 عکس
د;انلود یکجای تمامی عکس ها در فایل zip
نهایت فداکاری
بعضی اوقات یک عکس قدرت این را دارد که دنیا را عوض کند.در 11 ژوئن 1963 رهبر بودائى Thich Quang Duc چهار زانو در خیابان شلوغی در Saigon نشست,سطل بنزینی را روی خودش ریخت,آتش را روشن کرد,و خیلی سریع در شعله های آتش محو شد.دلیل این کار وی اعتراض به آزار و اذیت آمریکایی های مستقردر ویتنام جنوبی بر علیه بودایی ها بود.این روش اعتراض توسط بودایی های دیگر هم انجام شد و رئیس جمهور Ngo Dinh Diem را از محبوبیت به پایین کشید و طولی نکشید که در نوامبر 1963 او از قدرت توسط کودتا کنار کشید شد و به دار اعدام آویخته شد.
ادامه مطلب ...حتماً تا حالا اسم دانیال نبی رو شنیدید.
روزی از روزها:
داریوش پادشاه تصمیم گرفت که یکصدو بیست استاندار در سراسر امپراتوری خود منصوب نماید. سه وزیر هم به سرپرستی آنها منصوب کرد که تمام فرمانداران حسابهای خود را به ایشان پس بدهند تا هیچ ضرری به پادشاه نرسد که یکی از آنها دانیال بود.
دانیال از وزرا و فرمانداران دیگر بالاتر شده بود. زیرا دارای هوش و ذکاوت بیشتری بود. پادشاه در نظر داشت تا دانیال را مسؤل تمام امپراتوری خود بگرداند.
اما وزیران و فرمانداران دنبال بهانهای میگشتند تا در اداره امر مملکتی از دانیال شکایت کنند. ولی نتوانستند. چون دانیال کاملاً امین و درستکار بود و هرگز خطایی از او سر نمیزد. پس به یکدیگر گفتند ما نمیتوانیم هیچ علتی و بهانهای بر ضد او پیدا کنیم مگر اینکه درباره قوانین مذهبی و خدای او بهانهای از او بدست بیاوریم.
پس پیش پادشاه رفته و پس از تمجید و تکریم از پادشاه خواستند تا فرمانی صادر کند. فرمان اینگونه بود که تا مدت سی روز هر کس از خدا یا انسانی جز داریوش پادشاه حاجتی درخواست بنماید در چاه شیران افکنده شود.
در آن زمان اگر پادشاه حکمی را با امضای خود مهر میکرد طبق قوانین مادها و پارسیان این حکم باطل شدنی نبود.
وقتی دانیال متوجه شد که این فرمان صادر شده به خانه خود رفت و در بالاخانه خود پنجرهای را که رو به اورشلیم بود، باز کرد و مانند گذشته، روزی سه مرتبه زانو زده و خدای خود را عبادت و پرستش مینمود.
وقتی دشمنان او را دیدن همگی به حضور پادشاه رفتند و گفتند: پادشاه آیا شما فرمان ندادید که هر کس تا سی روز به غیر از تو از خدا یا انسانی حاجتی بخواهد در چاه شیران انداخته شود؟
پادشاه پاسخ داد: بلی درست است و این فرمان طبق قانون مادها و پارسیان تغییر نمیپذیرد.
سپس آنها از دانیال به پادشاه شکایت نموده او را معرفی کردند که اینگونه روزی سه بار از خدای خود مسئلت میکند.
پادشاه با شنیدن اسم دانیال از نقشه آنها با خبر شد و پریشان گشت و برای رهایی دانیال فکر میکرد. بعد دشمان دانیال دوباره به پادشاه گفتند: میدانید که این فرمان غیر قابل تغییر است.
بنابراین پادشاه دستور داد دانیال را گرفته و در چاه شیران انداختند.
پادشاه به دانیال گفت: ای دانیال!!! امیدوارم خدایی که تو پیوسته او را پرستش میکنی تو را نجات دهد.
سپس سنگی آورده بر دهانه چاه گذاشتند و پادشاه آن را با مهر خود و مهر وزرای خود مهر کرد تا فرمان درباره دانیال تغییر نکند.
پادشاه به کاخ خود برگشت و تا صبح روزه گرفت و اجازه نداد که وسایل عیش و عشرت برای او بیارند و تا صبح نتوانست بخوابد.
صبح زود پادشاه بلند شد و با عجله بر سر چاه شیران رفت. وقتی به سر چاه رسید، با صدای گرفتهای دانیال را صدا زد و گفت:
ای دانیال!!!
بنده خدای زنده!!!
آیا خدایی که پیوسته او را پرستش میکنی توانسته است تو را نجات بدهد؟
دانیال جواب داد: پادشاه پاینده باد! خدا فرشته خود را فرستاد و او دهان شیران را بسته تا به من صدمهای نرسانند. زیرا که من در پیشگاه او گناهی نکردهام و در حضور تو خطایی مرتکب نشدهام.
پادشاه بسیار خوشحال شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون بیاورند. دانیال را از چاه بیرون کشیدند و دیدند که به او صدمهای نرسیده است زیرا که بر خدا توکل کرده بود.
شجاعت، اعتماد و توکل دانیال به خدا باعث شد تا از این آزمایش سربلند بیرون بیاد. در سختترین شرایط. دانیال در یک قدمی مرگ، در کنار شیرهای گرسنه، اعتماد به خداوند را فراموش نکرد. دانیال نه زیر هدفش زد و نه اعتقادش رو زیر پا گذاشت و خداوند او را بلند کرد. دوستان عزیزم، ما هم باید در سختترین شرایط زندگیمون یاد خدا و توکل بر او رو فراموش نکنیم. چون کلام خداوند میگه: متوکلین به او هرگز خجل نخواهند شد.
موفق و پیروز باشید و در حضور خدا مثل دانیال سربلند.
گویند روزی پادشاهی این
سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین
چیزها در دنیای خاکی چیست. برای
همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین
نجس ترینها را پیدا کند و در
صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت
و تاجش را به او بدهد.
وزیر
هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از
افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و
صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم
دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند
و به خود می گوید بگذار از
او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با
چوپان، او به وزیر می گوید من
جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را
می پذیرد چوپان هم می گوید تو
باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود
که می خواهد چوپان را بکشد ولی
چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن
باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن
اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
زندگی ایدهآل: ادیسون فکر میکرد ساخت لامپ فقط دو هفته کار دارد اما عملا دو سال و اندی طول کشید تا اختراعش را تکمیل کند. او در این مدت، 6000 رشته کربنی را امتحان کرد تا بالاخره به آنچه میخواست، رسید. این یعنی 6 هزار بار شکست که البته خیلیها تحمل آن را ندارند اما ادیسون داشت. خیلی از ما دور رویاهایمان را خط میکشیم و بیخیالشان میشویم چون این کار، مخاطراتی دارد. خطر کردن هم با شکست عجین است ولی ما، بیشترمان، دوست نداریم شکست بخوریم. این در حالی است که اگر پای حرف آدمهای موفق بنشینید، همهشان یک نسخه واحد را برای موفقیت میپیچند: شکست را با روی باز بپذیرید...
ادامه مطلب ...یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین
منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش
این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی
هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه
نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که
در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات
داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال
ازدواج با او را دارید. شما میتوانید تنها یکی از
این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید
کرد؟
قاعدتاً این آزمون نمیتواند نوعی تست
شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را
نجات دهید.هرچند او خیلی پیراست وبه هر حال خواهد
مرد
شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً
جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می
توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً
جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را
سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن
است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.
از
دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که
استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته
بود: سوئیچ ماشین را به پزشک میدهم تا پیرزن را
به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر
رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم. شرح حکایت:
همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است،
اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟
زیرا ما هرگز نمیخواهیم داشتهها و مزیتهای خود
را (ماشین) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم
خودخواهیها، محدودیتها و مزیتهای خود را از خود
دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات میتوانیم چیزهای
بهتری به دست بیاوریم تحلیل فوق را میتوانیم در
یک چارچوب علمیتر نیز شرح دهیم: در انواع
رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر
جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار
میگیرد.
در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق،
در چارچوب مفروضات و محدودیتهای محیطی خود،
استفاده میکند و قادر نمیگردد از زوایای دیگر
محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند.
تفکر
جانبی سعی میکند به افراد یاد دهد که در تفکر و
حل مسائل، سنتشکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را
کنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به
غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند. در
تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیتهای خود
را ببخشیم می توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.
شاید خیلی از پاسخ دهندگان به این پرسش، قلباً
رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر
رویاهای خود را به دست آورند.
بنابراین چه
چیزی باعث میشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه
کنند، دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر
نمیکنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را
کنار نمی گذارند.
۱ –
افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران
میکنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی
خود باز میمانند.
۲ –
کسانی که میگویند “من نباید این راز را فاش کنم اما
فقط به تو میگویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت
برای دیگران بازگو مینمایند.
۳ –
گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست میگوییم
و دیگران اشتباه میکنند.
۴ –
هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
۵ –
کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو میبرند در
واقع لگد دیگران را به جان میخرند.
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم
آنجا که شک است ایمان بدهم
آنجا که نومید است امید شوم
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم
آنجا که غم است شادی به پا کنم
خداوندا
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
زیرا با دادن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم
با بخشیدن است که بخشوده می شویم
وبا مردن است که زنده می شویم
خدایا
احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم
آنرا دوست داشتن می گذارم.
خدایا...
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می
خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در
آتش بی مهری ات بسوزم.
خدایا...
می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که
مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت
کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می
دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛
نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و
دلم در این میانه مانده.
خدایا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.
خدایا...
می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید
بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.
خداوندا..
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای
زمستان،
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس،
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم..
خداوندا...
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،
من از ماندن چون مرداب می ترسم.
خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور
یا نزدیک می ترسم.
خداوندا...
. من از ماندن می ترسم
خداوندا...
من از رفتن می ترسم
خداوندا...
من از خود نیز می ترسم
خداوندا...
پناهم ده
خداوندا !
مگر نهاینکه من نیز چون تو تنهایم
پس مرا دریاب
و به سوی خویش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم