عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

شعری در ستایش دختران دم بخت (طنز)



http://i33.tinypic.com/2ch9rae.gif

 

دختـری با مادرش در رختخواب          درد و دل می کرد با چشمی پر ز آب
گفت مادر حالم اصلا ً خوب نیست   زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم   روی دستت باد کردم مادرم
سن من از 26 افزون شده   دل میان سینه غرق خون شده
هیچکس مجنون این لیلی نشد   شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته   بوی ترشی خانه را برداشته
مادرش چون حرف دختر را شنفت   خنده بر لب آمدش آهسته گفت
دخترم بخت تو هم وا می شود   غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن   این همه شوهر یکی را تور کن
گفت دختر: مادر محبوب من   ای رفیق مهربان و خوب من
گفته ام با دوستانم بارها   من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها   سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر   مغز یابو خورده ام یا مغز خر؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر   با سعید و یاسر و ایضا ً صفر
با سه تا شان رفته بودیم سینما   بگذریم از ما بقیه ماجرا
یک سری، هم صحبت یاسر شدم   او خرم کرد، آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید   قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج قلی اصغر شله   یک زمانی عاشق من شد بله
بعد هوتن یار من فرهاد بود   البته وسواسی و حساس بود
بعد از این وسواسی پر ادعا   شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم   بعد مانی عاشق هانی شدم
بعد هانی عاشق نادر شدم   بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او   گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو
گرچه من هم در زمان دختری   روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آنکه تو را باشد یک پدر   دل نمی دادم به هر کس این قدر
خاک عالم بر سرت، خیلی بدی   واقعا ً که پــوز مـــادر را زدی!

 

زندگی

در زندگی آنچه زود از دست می رود خود زندگیست . از این روزها فقط خاطراتی باقی می ماند، خاطراتی که در سرنوشتمان فقط گاهگاهی تصویر تاریک و روشن این دوران را نمایان میکند و هر زمان که می گذرد برگی از
صفحه خاطرات کنده و به پیمانه عمر اندکی افزوده می شود

من باور دارم ...

من باور دارم ...


که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.


من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم.


من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است.

 
من باور دارم ...
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ...
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.


من باور دارم ...
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.


من باور دارم ...
که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.


من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.


من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.


من باور دارم ...
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.


من باور دارم ...
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.


من باور دارم ...
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


من باور دارم ...
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد.


من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.


من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.


من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

 
من باور دارم ...
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


من باور دارم ...
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را دارد نیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»


لبخند

بسیاری  از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد …

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او  تجربه های حیرت آو  خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :

 

مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند  در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا  ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق  کبریت داری؟! "  به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد  و کبریتش را روشن کرد  بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب،   شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....

ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد 

من حالا با علم به اینکه او نه یک  نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .

پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش "

او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.

 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد ...

 

بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی  زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما  لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه ها  من حقیقی وارزشمند نهفته است. 

من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند.

 

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است

 

آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن  به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم  روی من طبیعی خود نکشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می‌دهد...

   

work sydney 

 

بهشت و جهنم

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت
"خداوندا! دوست دارم بدانم
بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را
به سمت دو در هدایت کرد و
یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل
انداخت، درست در وسط اتاق یک میز
گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش
بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که
دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته
بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال
بودند، به نظر قحطی زده می
آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته
بسیار
بلند داشتند که این دسته ها
به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از
آنها به راحتی می توانستند
دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود
را پر نمایند، اما از آن جایی
که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود،
نمی توانستند دستشان را
برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها
غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم
را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت
اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز
کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز
گرد با یک ظرف خورش روی آن و
افراد
دور میز، آنها
مانند اتاق قبل همان قاشق های
دسته بلند را داشتند، ولی به
اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می
خندیدند، مرد روحانی گفت:
"خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد
"ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت
دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به
یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر میکنند


هیچ کس به تنهایی وارد بهشت
خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

ده روزی که دنیا را لرزاند

جان رید رحیم نامور و بهرام دانش -- جان رید خبرنگار امریکایی شاهد و ناظر بر انقلاب اکتبر 1917 روسیه که رویدادهای انقلاب را به قلم می‌کشد. 

اینجا بخوانیدش:

ده روزی که دنیا را لرزاند

دانستنی های بامزه

ـ جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

ـ رشد کودک در بهار بیشتر است.
 
ـ ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.

ـ ظروف پلاستیکی تقریباً ۵۰۰۰۰سال در برابر تجزیه مقاومند.

ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

ـ شترمرغ در ۳ دقیقه ۹۵ لیتر آب می خورد.

ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.

ـ کرم های ابریشم در ۵۶ روز ۸۶ برابر خود غذا می خورند.

ـ زمان بارداری فیل به دو سال می رسد.

ـ در یک سانتی متری پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است.

ـ شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صدای موتور جت است.

ـ وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش....ش.... شما آرام می شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرامش می دهد.

ـ دلفین ها همانند گرگ ها هنگان خواب چشم هایشان را باز می گذارند.

ـ با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم. بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است، تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست.

ـ بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است.

ـ انسان امروزی به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلویزیون نگاه می کند و ۶ سال را صرف غذا خوردن می کند و یک سوم را می خوابد.

ـ موش دو پای آفریقایی از میدان دید ۳۶۰ درجه برخوردار است.

ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند.

- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در ساعت

- آب دریا بهترین ماسک صورت است !

- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !

- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !

- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !

- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !

- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

 

 

عینک های نایک و دید 180 درجه ای

 

شرکت نایک عینک هایی را تولید کرده  که میتوانند محیط دید را 180 درجه گسترش دهند .و به طور مثال کمک خوبی ست برای کسانی که سوار بر دوچرخه قصد عبور از میدان ها را دارند.

 

عکس هایی از این عینک

 

عینکی که از فناوری لنز های فرسنل در دو طرف خود استفاده میکند.

 

عینکی که از فناوری لنز های فرسنل در دو طرف خود استفاده میکند.

 

با این عینک ها میدان دیدمان 180 درجه خواهد شد

 

با این عینک ها میدان دیدمان 180 درجه خواهد شد

 

گوشه های عینک که از لنز های کرسنل استفاده میکنند

 

گوشه های عینک که از لنز های کرسنل استفاده میکنند