عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

خنده احمدی نژاد به دستهای دراز رییس جمهور هند



احتمالا رییس جمهور هند احمدی نژاد را با .......... اشتباه گرفته است


ناز ناشناختنی

شیوانا را به دهکده ای دور دست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شدند و همراه شیوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمین های تشنه سرازیر نماید . اما ساعت ها گذشت و بارانی نیامد. کم کم جمعیت از شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شکایت گشودند. یکی از جوانان از لابلای جمعیت با تمسخر گفت: " آهای جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می کنی! وقتی نمی توانی از دعایت باران بسازی. حتماً از حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی شود."
عده زیادی از جوانان و پیران حاضر در جمع نیز به جوان شاکی پیوستند و شیوانا را به باد تمسخر گرفتند، اما استاد معرفت هیچ نگفت و در سکوت به تمام حرفها گوش فرا داد. سپس وقتی جمعیت خسته شدند و سکوت کردند به آرامی گفت: " آیا در این دهکده فرد دیگری هم هست که به جمع ما نپیوسته باشد!؟"
همان جوان معترض گفت:" بله! پیرمرد مست و شرابخواره ای است که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پیش از دست داده است و از آن روز دشمن کائنات شده و ناشناختنی را قبول ندارد."
شیوانا تبسمی کرد و گفت: " مرا نزد او ببرید! باران این دهکده در دست اوست!"
جمعیت متعجب، پشت سر شیوانا به سمت خرابه ای که پیرمرد در آن می زیست رفتند. در چند قدمی خرابه پیرمرد ژولیده ای را دیدند که روی زمین نشسته و با بغض به آسمان خیره شده است. شیوانا به نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسید:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی کنی!؟ "
پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت:" همین آسمان روزی با خراب کردن این خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سیاه نشاند. تو چه می گویی!؟ "
شیوانا دست به پشت پیرمرد زد و گفت:" قبول دارم که مردم دهکده در این ده سال باتنها گذاشتن تو، خویش را مستحق قحطی و خشکسالی نموده اند، اما عزت تو در این سرزمین نزد ناشناختنی از همه، حتی از من شیوانا هم بیشتر است. به خاطر کودکان و زنانی که از تشنگی و قحطی در عذابند، ناز کشیدن ناشناختنی را قبول کن و درخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز! "
پیرمرد با چشمانی پر از اشک رو به آسمان کرد و خطاب به ناشناختنـی گفت: "فکر نکن همیشه منت تو را می کشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو می خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه این سرزمین ابرهایت را به سوی این دهکده روانه کنی! "
می گویند هنوز کلام پیرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقی ظاهر شد و قطرات باران باریدن گرفتند.
شیوانا زیر بغل پیرمرد را گرفت و او را به زیر سقفی برد و خطاب به جمعیت متعجب و حیران و شرم زده گفت: " دلیل قحطی این دهکده را فهمیدید! در این سال های باقیمانده سعی کنید قدر این پیرمرد و بقیه آسیب دیدگان زمین لرزه را بدانید. او برکت روستای شماست. سعی کنید تا می توانید او را زنده نگه دارید. "
سپس از کنار پیرمرد برخاست و به سوی جوانی که در صحرا به او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد: " صحنه ای که دیدی اسمش معرفت است. من به شاگردانم این را آموزش می دهم! "

حمل تحمل

شیوانا استاد معرفت بود.اما بسیاری از مردم عادی، از راه های دور و نزدیک نزد او می آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگی زناشویی اش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه زناشویی او و همسرش درست است و یا این که او می تواند راه حل دیگری برای خلاصی از این درد جانکاه پیدا کند؟!
در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری می شدند. شیوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بیرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. یکی از پرنده ها پر کشید و مانند تیری که از چله کمان رها می شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمی روی زمین فرود آمد و با اشتیاق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشید و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!  شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت. مرد درحالی که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخی گفت:" پرنده ای که پرید و رفت ساکت ترین و زیباترین بود. در حالی که پرنده ای که برگشت بیشتر از همه آواز می خواند و خودش را به در و دیوار قفس می زد. همیشه فکر می کردم این که آواز غمگین می خواند بیشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترین پرنده مشتاق رفتن بود. این دیگر چه حکایتی است نمی دانم!"
شیوانا لبخندی زد و گفت:" هر دو پرنده چیزی را تحمل می کردند. آن که رفت دوری از آزادی را تحمل می کرد و وقتش که رسید به سمت چیزی پر کشید که آرزویش را داشت! اما این دومی که آواز می خواند و از میله های قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل می کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد!
مرد نگاهی به شیوانا انداخت و در حالی که به آسمان خیره شده بود گفت:" یعنی می گویید من شبیه این پرنده ای هستم که قفس را انتخاب کرد؟!"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" تو از تحمل برای خود قفسی ساخته ای و در این قفس شروع کرده ای به آواز و شعر اندوهگین خواندن و از دیگران هم می خواهی در قفس بودن تو را تحسین و تایید کنند. حال آنکه بیشتر از همه تو اسیر قفس خودت هستی. تو حمال تحمل خود هستی. پرنده ای که بخواهد برود راهش را می کشد و می رود و دیگر حتی به قفس فکر نمی کند! تو همه این سال ها قفس زندگی ات را می پرستیدی و در عین حال بار سنگین تحمل را نیز حمل می کردی. به همین سادگی!

زیبا و خیلی زیبا

 
 
When you are angry, do not sin,
 and be sure to stop being angry
 before the end of the day.
Don't give the devil a way to defeat you.

این معما چگونه حل می شود

در یک مسابقه دوچرخه سواری 4 دوست با دوچرخه های خود به رقابت پرداختند . با توجه به راهنمائی های زیر بگوید چه کسی اول شده است و دوچرخه اش چه رنگی است ؟

1.       دوچرخه علی سبز نیست .

2.       دوچرخه قرمز مال پیمان است و اولین یا آخرین دوچرخه ای نیست که می رسد

3.       سومین و چهارمین دوچرخه ای که می رسد نارنجی نیست

4.       دوچرخه مجید آبی نیست و بعد از پیمان به خط پایان می رسد .

5.       دوچرخه امید اولین و آخرین دوچرخه ای نیست که می رسد و آبی هم نیست 

 

   

 

 

ناگفته هایی در مورد آب زمزم

 


یک دانشمند ژاپنی کشف کرده است که آب زمزم دارای خصوصیات منحصر به فردی است که در آبهای معمولی دیگر یافت نمی شود. 


 


به گزارش رجانیوز به نقل از پایگاه خبری تقریب، دکتر "مساروا ایموتو"، دانشمند ژاپنی تأکید کرد: تحقیقات علمی بسیاری که به وسیله تکنولوژی نانو بر روی آب زمزم انجام شده است، نشان می دهد هیچ یک از خواص این آب قابل تغییر نیست و اگر یک قطره از آب زمزم به 1000 قطره از آبهای معمولی اضافه شود، آن آبها خواص آب زمزم را به دست خواهند آورد.


 


این دانشمند تحقیقات بسیاری را بر روی آب زمزم انجام داده و به این نتیجه رسیده است که آب زمزم، آبی با برکت و منحصر به فرد است و بلورهای آن شبیه هیچ آب دیگری نیست و به هیچ وجه خواص آن تغییر نمی کند.


 


وی که پایه گذار نظریه تبلور ذرات آب است، می گوید: جمله "بسم الله الرحمن الرحیم" که در قرآن کریم وجود دارد و مسلمانان آن را در ابتدای کارهای خود یا در هنگام غذاخوردن و یا موقع خواب بر زبان می آورند، تأثیر عجیبی بر بلورهای آب دارد.


 


به گزارش سایت محیط، وی می افزاید: زمانی که بسم الله الرحمن الرحیم گفته می شود، تغییرات عجیبی در بلورهای آب رخ داده و آنها بسیار زیباتر می شوند، لذا می توان با گذاشتن کاستی از تلاوت قرآن کریم در کنار آب، آن را زیباتر و با صفاتر نمود.

هدف

سلطان سرزمین کوچکی مدام از خود درباره هدف و معنای زندگی میپرسید. این سوالات به حدی ذهن او را اشغال کرده بود که خور و خواب را از او گرفته بود.
پیشکار مخصوص که نگران حال سلطان بود روزی به او گفت
:
_
پادشاها، شما خیلی خسته و گرفته به نظر می آیید. چه چیزی شما را این چنین ناراحت کرده است؟

_ من فقط می خواهم معنی زندگی را بفمم و اینکه انسان عمر خود را صرف چه چیزی باید بکند.
پیشکار گفت
:
_
این سوال پیچیده ای است. بهتر است آن را به سه سوال کوچکتر تقسیم کنید. من هم به دنبال تمام فضلا و حکمای سرزمین می فرستم تا بدینجا بیایند. آنها حتما پاسخ خوبی برای شما خواهند داشت
.
سلطان به فکر فرو رفت و بعد سوال خود را در این سه پرسش خلاصه کرد

   
 - 1_ بهترین زمان برای هر چیز کدام است؟

 - 2_ مهم ترین افراد در زندگی ما چه کسانی هستند؟
 - 3_ مهم ترین کار چیست؟

      
تمام حکما و فضلا از گوشه و کنا سرزمین به طرف قصر سلطان روانه شدند. و هر کس جواب های خود را برای ساطان بیان کرد، اما هیچ کدام از آنها پادشاه را قانع نکرد.
پیشکار که نمی دانست چگونه به ساطان کمک کند، به فکر فرو رفت. او به یاد آورد که یکی از حکمای سرزمین به قصر نیامده است. او حکیم کهنسال و گوشه گیری بود که در کوهستان زندگی می کرد. او هیچ علاقه ای به ثروت و قدرت نداشت. اما با روی باز به روستاییان فقیری که نزد او می آمدند، کمک می کرد.

پیشکار به پادشاه کمک کرد تا به جست و جوی حکیم پیر که در لباس یک روستایی ساده در کوهستان زندگی می کرد، برود. پادشاد که از این فکر به وجد آمده بود، به دنبال مرد مقدس روانه شد. وقتی به نزدیک محل زندگی پیرمرد رسید، محافظانش را متوقف کرد و خود به تنهائی به طرف خانه حکیم رفت. و به مردانش دستور داد تا منتظر بمانند


حکیم، در حالی که عرق از سر و رویش می ریخت، زمین کوچکش را بیل می زد. این کار برای پیرمردی به سن و سال او بسیار طاقت فرسا بود. سلطان با دیدن او سلام کرد و بلافاصله سوالاتش را مطرح کرد.
حکیم با دقت به او گوش کرد . سپس لبخندی زد و دباره به بیل زدن مشغول شد. سلطان تعجب زده به حکیم گفت:
_ این کار برای شما بسیار سنگین است. اجازه بدهید کمی به شما کمک کنم.
حکیم بیل را به او داد و خود در گوشه ای در سایه نشست. پادشاه بعد از ساعتی دست از کار کشید. رو به حکیم کرد و دوباره سوالاتش را پرسید.
حکیم بدون اینکه جوابی بدهد، بلند شد و به او گفت:
حالا شما کمی استراحت کنید. من به کار ادامه می دهم
.
                 
اما سلطان قبول نکرد و دوباره به بیل زدن مشغول شد و با این که به این کار عادت نداشت، چند ساعتی روی زمین پیرمرد کار کرد. بالاخره بیل را کنار گذاشت و از حکیم پرسید:
_ من اینجا آمده ام تا جواب سوالاتم را بگیرم. اگر نمی توانید به من پاسخ دهید، بگویید تا به قصر برگرد
.
در همین لحظه، مردی مجروح و وحشت زده به سمت آنها آمد و درست پیش پای سلصان از حال رفت. سلطان با باز کردن پیراهن مرد، زخم بزرگی را در سینه مرد دید که بشدت خونریزی می کرد. سلطان ظرف آبی آورد، زخم را شست و آن را محکم بست و پیراهن تمیز خو را تن مرد مجروح کرد. بعد کمک حکیم او را روی تخت خواباند. شب شده بود. سلطان خسته و خواب آلود روی زمین دراز کشید. وقتی چشم باز کرد، خورشید کاملا در آسمان بالا آمده بود. او حکیم را در حال غذا دادن به مجروح که اینک به هوش آمده بود، دید. مرد با دیدن سلطان گفت:

_ مرا عفو کنید. تقاضا می کنم مرا عفو کنید.
سلطان با تعجب پرسید:
_ چرا این تقاضا را میکنی؟
و غریبه ماجرای عجیب خود را چنین بیان کرد:

_ شما مرا نمی شناسید. اما من شما را به خوبی می شناسم. من دشمن شماره یک شما هستم. در یکی از جنگها، شما پسر مرا کشتید و تمام اموال مرا به غنیمت گرفتید. وقتی فهمیدم قصد دارید به دیدن حکیم بروید، تصمیم گرفتم تا شما را بقتل برسانم. ساعت ها انتظار کشیدم تا از نزد حکیم برگردید. اما وقتی خبری از شما نشد، به سمت خانه حکیم حرکت کردم. سربازان شما مرا شناختند و مرا مجروح کردند. من توانستم از دست آنها فرار کنم و خود را به اینجا برسانم. اگر شما از من مراقبت نمی کردید تا کنون مرده بودم. اکنون من زندگی خود را مدیون شما هستم. حالا خودم و خانواده ام تا آخر عمر در خدمت شما خواهیم بود. پادشاها، مرا عفو کنید!

سلطان از اینکه به راحتی دشمنی دیرینه به دوستی صمیمی تبدیل شده بود، خوشحال بود. و نه تنها ار را عفو کرد، بلکه به او قول داد تا اموالش را نیز به او پس بدهد و پزشک مخصوصش را برای درماناو بفرستد. سپس با خواندن محافظان، دستور داد تا غریبه را به قصر ببرند و از او مراقبت کنند.

سلطان قبل از رفتن، تصمیم گرفت تا برای آخرین بار سوالاتش را از حکیم بپرسد. به پیرمرد، که مشغول غذا دادن به پرندها بود نزدیک شد و سوالات خود را تکرار کرد.
پیرمرد نگاهی به او انداخت و گفت:

_ اما شما جواب های خود را گرفتید!
پادشاه با تعجب پرسید:
_ کی؟ چگونه؟

_ دیروز اگر شما به ضعف و پیری من رحم نمی کردید و زمین را بیل نمی زدید، مورد حمله دشمنتان قرار میگرفتید. پس بهترین لحظه همان زمان بیل زدن مزرعه بود و من مهم ترین شخص برای شما، من بودم و مهم ترین کار، کمک کردن به من بود.
وقتی غریبه مجروح نزد ما آمد، مهم ترین لحظه، زمانی بود که شما به معالجه او پرداختید. اگر این کار را نمی کردید، زخم او خونریزی میکرد و تلف می شد و شما فرصت آشتی کردن با یک دشمن سرسخت را از دست می دادید. پس مهم ترین شخص، همان مرد غریبه و مهم ترین کار، مراقبت از او بود.
         
 به یاد داشته باشید، تنها لحظه مهم، حال است و مهم ترین شخص، کسی است که در کنار او هستید و مهم ترین کار، عملی است که می توانید برای خوشحال کردن و سعادت این شخص انجان دهید.
    
 مفهوم زندگی در پاسخ به همین سه پرسش نهفته است.
     
سلطان که از این پاسخ ها کاملا متقاعد شده بود، با خاطری آسوده به قصر برگشت و سعی کرد تا گفته های حکیم را در زندگی اش به کار ببرد
 
برگرفته:» ترانه ها

قرار است آسیای میانه این شکلی شود!

این نقشه ای که می بینید، کاری است از برنارد لوییس، پیامبر نومحافظه کاران یا نئوکان های آمریکایی که با رسالت و الوهیتی که برای خود قائل هستند، سعی در تغییر دادن منطقه و جهان دارند. شاید با دیدن این نقشه خیلی از چیزهایی که از رادیو و تلویزیون می شنوید، معنای دیگری پیدا کند، چیزهایی مانند خاورمیانه بزرگ و یا نقشه جدید خاورمیانه و یا نقشه راه و یا مناطق امن و ناامن و خلاصه خیلی چیزهای دیگر. اگر هم خطوط انتقال انرژی را در آن لحاظ کنید که دیگر فوق العاده است.

اما نکته ها:
- اگر دقت کنید، نام ایران به پرشیا که همان نام باستانی است ثبت شده و البته حتی نام جدید آن هم آمده و ایرانستان خوانده شده است. قرار است از جنوب شرقی ایران کم شده و از جنوب غربی پاکستان هم همین طور، که کشوری تازه به نام، بلوچستان ساخته شود. افغانستان هم کمی می بخشد ، اما چین هم باید کنار بیاید تا پشتونستان هم ایجاد شود تا اقوام پشتون افغانستان که خیلی نگران نژآد خود هستند، به این منطق کوچ کنند. از شمال غربی ایران فعلی  قرار است هم جمهوری آذربایجان حالش را ببرد و سر ایران را به خود ملحق کند و هم این که بخش هایی  به کردستان واگذار شود تا بالاخره کردها صاحب سرزمین خود شوند. 

- اگر به دریای خزر  در این نقشه نگاه کنید، می بینید که شاید دیگر سهمی از این دریا قرار باشد به ایران داده نشود و یا این که سهمی در حدود سه درصد.

- مرزهایی که با خاکستری کشیده شده، مرزهای پیشنهادی آقای لوییس است. مرزهای پررنگ تر، مرزهای فعلی هستند. در ادامه بذل و بخشش ها، می بینید که منطقه ای هم در جنوب ایران واگذار شده به نام عربستان که لفظ آن البته Arabistan  است و با عربستان سعودی و یا Saudi Arabia  متفاوت است. عربستان این جا، یعنی منطقه عرب نشین. در نتیجه در کل این قضیه خلیج فارس و جزایر و این ها همگی حل شده است و رفته است کنار.

نکته تر و یا جالب تر:
در کل این نقشه فقط مصر و عربستان سعودی دست نخورده باقی می مانند. جالب تر شد، نه؟

با این حساب از سمت راست که بیاییم،  پاکستان را که متوجه شویم باید دو منطقه را بدهد، یکی بشود بلوچستان و یکی پشتونستان. افغانستان که اصولا حرفی ندارد، شاید خوشحال هم بشود. ایران این وسط حلال همه مشکلات است، از یک باریکه می ماند وسط، از بالا می شود ترکمنستان بزرگ و آذربایجان بزرگ و از پایین می شود بلوچستان و عربستان. می رود عراق که دو منطقه شیعه و سنی می شود. همه هم خوش و خرم و خوشحال در کنار هم زندگی می کنیم و دیگر همه ملی گرایی و افراط گرایی و پان بازی و همه را هم می گذاریم کنار و می شویم حسابی متمدن و دوست داشتنی.!!!
تاکید آمریکا بر نشان دادن جنگ عراق میان شیعه و سنی، تاکید بر تقویت عربستان سعودی و کشورهای عربی و خیلی از حرکت هایی که فعلا رسانه ایی هستند، شوخی نیست. اینجا می توانید نسخه بزرگتر این نقشه را ببینید.

پی نوشت: اینم سه لینک تکمیلی:
http://www.theatlan tic.com/doc/ 200801/goldberg- mideast

http://www.globalre search.ca/ index.php? context=viewArti cle&code=NAZ20061116&articleId=3882

http://www.daanspea k.com/IranAttack 03Eng.html

منبع:
thousanddots

------------ -------
شما در این مورد چی فکری دارید؟؟؟