گویند ( من نمیگم ) روزی پادشاهی این
سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس
ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای
همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس
ترین نجس ترینها را پیدا کند و در
صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام
تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر
هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و
جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه
به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع
آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!
ناپلئون بناپارت : هنگامی که دشمنت
در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .
آلبرت انیشتین : هیچ وقت چیزی رو
خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش
بدی !
اسکار وایلد : همیشه دشمنانت را
ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند
.
ناپلئون بناپارت : مذهب چیزی است
که مانع کشته شدن پولدار بدست فقیر میشود .
مارک تواین : بهتر است دهانت را
ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه
بفهمند که واقعاً احمقی !
آلبرت انیشتین : تفاوت بین نابغه و
کودن بودن در این است که نابغه بودن محدودیت های
خودش را دارد .
آلبرت انیشتین : دو چیز را پایانی
نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته
در مورد اولی مطمئن نیستم !
ماهاتما گاندی : آنچنان زندگی کن
گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که
تا ابد زنده خواهی ماند .
البرت هوبارد : زندگی رو زیاد جدی
نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری .
آلبرت انیشتین : انسانهای باهوش
مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند
.
ژان کوکتو : ما باید به شانس ایمان
بیاوریم ، تا کی میتوانیم موفقیت کسانی را که
دوستشان نداریم تفسیر کنیم .
آیزاک آسیموف : زندگی لذتبخش است و
مرگ آرامش بخش ،این میان انتقال رنج آور است .
1- باید بیاموزیم به جای اینکه با واکنش های غیر ارادی خود زندگی کنیم، آنها را آگاهانه در اختیار بگیریم.
2- خواست واقعی آن است که به تصمیم قطعی بیانجامد و تصمیم واقعی آن است که به عمل منجر شود و تنها چیزی که ما را به نتیجه می رساند همان عمل صحیح است.
3- توجه داشته باشیم که همه تصمیم گیری ها، به روشن بودن ارزش ها بستگی دارد.
4- اگر ارزش های واقعی تان را نمی شناسید، خود را برای رنج آماده کنید.
5- ارزش های خود را دگرگون سازید تا زندگی تان نیز عوض شود. ما چیزی بسیار بیشتر از ارزشهای مان هستیم و وجودمان منحصر به ارزش ها نیست.
6- راه راست آن است که بر تجربه وعلم خود بیافزاییم و آنها را برای رسیدن به آرزوها و خواسته های پسندیده خود به کار گیریم.
7- هرگاه گرفتن تصمیم مهمی را دشوار یافتید، بدانید که علتش فقط یک چیز است؛ نداشتن تصور روشن از ارزش های زندگی.
8- در زندگی شکست وجود ندارد. Success is not forever and failure isn't fatal…! یعنی نه موفقیت همیشگی است نه شکست مرگ آور که من این جمله را در کتاب مدیر در نقش مربی_کیم بلانچارت _دانشولا _ترجمه ی دکتر رضا نژادی خوندم.
9- تجربه ها خود را چونان فرش عظیمی در نظر بگیرید که می توان بر روی آن هر نقش و نگار دلخواهی را طراحی کرد.
10- اولین قدم برای ایجاد تغییر آن است که ببینیم واقعا چه می خواهیم؛ و در نتیجه هدفی را در نظر بگیریم و به سوی آن حرکت کنیم.
11- تجربه های تازه در صورتی موجب تغییر می شوند که باورهای ما را زیر سوال ببرند. به خاطر داشته باشید که وقتی به چیزی اعتقاد داریم، دیگر درباره آن چون و چرا نمی کنیم.
12- اگر باورهای خود را به دیگران نگویید، نباید انتظار داشته باشید که آنان بر طبق آنها رفتار کنند.
13- برای اینکه بتوانیم به سرعت هرگونه تغییری را به وجود آوریم، کافی است بدانیم که هم اکنون در همین لحظه قادر به تغییر هستیم.
14- به کارگیری زبان در شکل گرفتن تجربیات ما در زندگی تاثیر بسزایی دارد. به همین سادگی : واژه هایی که برای بیان تجربه خود به کار می گیریم، همان تجربه ما می شود.
15- کسانی که خزانه واژگان شان فقیر است به فقر احساسی و عاطفی دچارند، و کسانی که دایره واژگان شان وسیع است، جعبه رنگی در اختیار دارند که می توانند به کمک آن خاطرات و تجربه های خود را نه تنها برای دیگران بلکه برای خود نیز به اشکال گوناگون رنگ آمیری کنند.
16- رسیدن به هدف هیچ ارزشی نخواهد داشت مگر اینکه پیش از رسیدن به آن هدف های تازه تر و بزرگ تری را برای خود در نظر گرفته باشید.
17- در اعتقاداتتان بازنگری کنید و اگر ناهماهنگی در آنها دیدید، با روش تداعی عصبی – شرطی آنها راتغییر دهید.
18- نگذاریم چیزهای نادرستی که از گذشته ها در ذهنمان جای گرفته اند، حال و آینده ما را تباه گردانند.
19- کافی است اراده کنیم تا بتوانیم زندگی خود را به صورت نمونه ای الهام بخش در آوریم.
20- زندگی چقدر کسالت بار بود اگر پیش از وقوع حادثه می دانستیم که چه واقعه ای روی خواهد داد!
ANTHONY ROBBINS
1. خوشبختی خانه در خدا پرستی است.
2. عزت خانه در دوستی است.
3. ثروت خانه در شادی است.
4. زیبایی خانه در پاکیزگی است.
5. پاکی خانه در تقوا است.
6. نیاز خانه در معنویات است.
7. استحکام خانه در تربیت است.
8. گرمی خانه در محبت است.
9. صفای خانه درمحبت است.
10. پیشرفت خانه در قناعت است.
11. لذت خانه در سازگاری است.
12. سعادت خانه در امنیت است.
13. روشنایی خانه در آرامش است.
14. رفاه خانه در حرمت و تفاهم است.
15. ارزش خانه در اعتماد و اطمینان است.
16. سلامتی خانه در نظافت و پاکیزگی است.
17. صفت خانه در انصاف و گذشت است.
18. شرافت خانه در لقمه حلال است.
19. زینت خانه در ساده بودن است.
20. آسایش خانه در انجام وظیفه است
------------------------------
بدبخت ترین و مفلوکترین انسان کسی است که به عدم تصمیم گیری عادت کرده است...ویلیام جیمز
انسان مدل تمام دنیاست. و توهین به او توهین به تمام دنیاست.
" لئوناردو دا وینچى"
خطرناک ترین و جنون آمیزترین عقیده این است که ما عقیده و باور خود را واقعیت محض بدانیم.
" پاول واتسلاویک"
حق داشتن و بر حق بودن، موضوعى است که در پروسه طولانى ارتباط و فرارسانى در جریانى آرام و با کسب توافق جمعى قابل دسترسى است.
فهمیدن یعنى ارایه چیزى براى فهم.
" کارل اتو آپل"
تو چیزهایى را مى بینى و مى پرسى چرا، ولى من رویاى چیزهایى را در سر مى پرورانم که نبوده و نیستند و مى پرسم، چرا نه ؟
گفته ها باد هوا هستند، اما اگر به بادبان هاى برافراشته برخورند، کشتى ها هستند که دریاها را در مى نوردند.
نادان آنچه را مى داند، مى گوید. دانا آنچه را مى گوید، مى داند..
یک کلید مشخص باید دست کم به یک قفل مشخص بخورد و مناسب آن باشد.
"مناسب بودن"، در رابطه میان کلید و قفل، ویژه نماى کلید است و نه قفل!
هر آنچه فقط " احتمالن" درست است، احتمالن اشتباه است.
" دکارت"
استاد شاهکار خود را نمى ستاید، شاهکار استاد خود را مى ستاید.
" گوته"
نه گورگاه، که کارگاه آدمى است زمین، .... بر این زمین عبث مرو! بیافرین، بیافرین!
بسیاری از مردم کتاب "شاهزاده کوچولو " اثر اگزوپری را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد …
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است . در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟! " به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....
ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد
من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش "
او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد ...
بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم . لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی ، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم . زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است.
من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما از یکدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند وسبب تنهایی و انزوایی ما می شوند.
داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است
آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم روی من طبیعی خود نکشیده است و با هم وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ میدهد...
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک
محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را
ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از
جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من
نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه
کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او
تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را
گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس
کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او
جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع
خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند
عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد، آن
دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که
داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب
و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس
گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را
انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا
به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و
رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را
از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که
روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این
پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه
کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به
کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود
که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان
هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی
که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند،
فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را
برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد
و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف
کرد.
او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا
مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام
نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار
شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات
ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به
کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت.
وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید
زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را
به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا
مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم
از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض
پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار
پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در
حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و
امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر
فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church
که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از
دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران
فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین
بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و
مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند
را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد
که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج
از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های
همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن
دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت
فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را
رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان،
دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان
الماسها" است به چشم می خورد. این یک داستان حقیقی
بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی
با 57 سنت انجام دهد.

افراد موفق می دانند که باید هر روزشان مفید و
پربار باشد و به همین دلیل سعی میکنند از هر
روزشان بیشترین استفاده ممکن را ببرند، چه در جهت
رشد فردی یا کاری خود. ابزاری که برای انگیزه دادن
به خودشان استفاده می کنند، برنامه روزانه شان
است. وقتی عادت کنید که برای هر روزتان برنامه
داشته باشید، روی کارها تمرکز بیشتری داشته و
اولویت های آن روز را خوب می فهمید. با این روش
احتمال انجام شدن کارها خیلی بیشتر است
.
- برای هر
روزتان از شب قبل برنامه ریزی
کنید
20-15 دقیقه را هر شب صرف
برنامه ریزی برای روز آینده کنید. متخصصین می
گویند یک دقیقه برنامه ریزی، در 10 دقیقه وقت شما
در اجرای کار صرفه جویی می کند. اگر برای برنامه
ریختن تا روز بعد صبر کنید، ممکن است خیلی اتفاقات
بیفتد که فکرتان را منحرف کند و نتوانید روی
برنامه تمرکز داشته باشید. وقتی از روز قبل برنامه
تان را آماده داشته باشید، می توانید هر اتفاق
دیگری که در طول روز افتاده را در نظر گرفته و به
برنامه تان اضافه و کم کنید. همچنین وقتی شب قبل
برنامه ریزی می کنید، باعث می شوید که ذهن
ناخودآگاهتان در طول شب روی این برنامه ها کار کند
و بعد که صبح بیدار شدید، می دانید که دقیقاً چه
کار باید بکنید و دیگر وقتتان را برای اینکه
ببینید چه باید بکنید یا نکنید هدر نمی
دهید.
- یک
لیست مستر تنظیم کنید
این لیست از
همه کارهایی که فکرش را بکنید تشکیل شده است. اگر
کاری به فکرتان می رسد که لازم است انجام دهید،
فوراً آنرا در این لیست جای دهید. هیچ تعهدی به
انجام همه کارهایی که در لیست مستر نوشته شده است
ندارید. هدف این لیست این است که صرفاً آن کارها
را فراموش نکنید. هر کار دیگری هم که در طول روز
به ذهنتا می رسد را به این لیست اضافه
کنید.
- یک
لیست از حتماً های روزانه تهیه
کنید
این لیست از کارهایی تشکیل شده
است که بالاترین اولویت را دارند و سنگین ترین
نتیجه را در بر خواهند داشت، چه مثبت و چه منفی.
برای تنظیم این لیست وقت بگذارید و خوب فکر کنید
چون وقتی کاری وارد این لیست می شود باید تا آخر
روز بعد بی بر و برگرد انجام شود. کارهایی که در
این لیست نوشته می شوند به هیچوجه نباید به تاخیر
بیفتند چون باعث می شود که اینکار برایتان شکل
عادت درباید و به اولویت های روزانه تان بی توجه
شوید. این لیست باید کوتاه بوده و بیشتر از 6 مورد
روی آن نوشته نشده باشد.
- یک لیست از بایدهای روزانه
تهیه کنید
این لیست شامل کارهایی می
شود که باید در طول روز انجام دهید اما حتمی و
لازم نیستند که بخواهید آنها را روی لیست حتماً ها
قرار دهید. این کارها را باید بعد از اتمام کارهای
نوشته شده در لیست حتماًها به انجام
برسانید.
-
قرارملاقات ها را فراموش نکنید
ساعت
های خاصی در روز هستند که به یک ملاقات خاص تعلق
دارند. وقتی قراری با کسی می گذارید حتماً آن را
روی تقویم خود یادداشت کنید و بعد آن قرارها را به
برنامه روزانه تان منتقل کنید.
- بعضی کارها را به دیگران محول
کنید
خیلی از کارهای قید شده در
لیست روزانه تان هستند که می توانید انجام آنها را
به دیگران واگذار کنید. افراد موفق می دانند که
نمی توانند همه کارهایشان را شخصاً تمام کنند و
همیشه خیلی از کارهایشان را به کسانی می سپارند که
انجام دهند.
-
سه بار تاخیر در انجام کار
اگر می
بینید که چند روز پشت سر هم کارهایتان را نیمه
تمام می گذارید و به روز بعد معوق میکنید آنوقت
باید از خودتان بپرسید چرا آن روز اول این کار در
لیستتان بوده است و چه ارزشی در زندگیتان دارد. تا
می توانید نباید بیشتر از سه روز کاری را به تاخیر
بیندازید.
-
تنظیم وقت برای تهیه غذا
معمولاً
چیزی که از خیلی برنامه ریزی ها جا می ماند تنظیم
ساعتی برای خوردن غذاست. این مسئله اهمیت زیادی
دارد، اول به این دلیل که در پولتان صرفه جویی
کرده و برای غذاخوردن بیرون نمی روید، و دوم اینکه
برای سلامتیتان بهتر است. خیلی از افراد موفق برای
صرفه جویی در وقت به رستورانهای فست فود می روند و
وضعیت سلامتیشان هم وخیم است. یادتان باشد، مدیریت
زمان، مدیریت زندگی است و بالاترین اولویت زندگی،
خودتان هستید.
با اجرای این استراتژی ها در
تنظیمب برنامه روزانه می توانید بازده کاری خود را
به طور قابل توجهی بالا برده و سریعتر به اهداف و
آرزوهایتان دست پیدا
کنید.
من واقعا
فرمول دقیقی برای موفقیت، نمیشناسم ولی فرمول
شکست را به خوبی میدانم، و آن اینست:
�سعی
کنید همه را راضی نگه داری�