یک شب، حدود ساعت ٥/١١
بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى
در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى
که میبارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده
بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه
دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش
را جلوى ماشینى که از روبرو میآمد بلند
کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست
بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید
توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج
تنشهاى میان سفیدپوستان و سیاهپوستان در
آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاهپوست را
به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات
یابد
و بعد مسیرش را عوض کرد و
به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى
براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار
تاکسى شود.
زن که ظاهراً خیلى عجله
داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش
را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه
بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب
دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش
آوردهاند. یادداشتى هم همراهش بود با این
مضمون:
«از
شما به خاطر کمکى که آن شب به من در
بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه
تنها لباسهایم که روح و جانم را هم خیس
کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر
رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در
آخرین لحظههاى زندگى
همسرم و درست قبل از این که چشم از این
جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه
خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به
دیگران دعا میکنم.»
ارادتمند
خانم نات کینگکول
من دانشجوى سال دوم بودم.
یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال
آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد
حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این
بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را
نظافت میکند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها
دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو
گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام
کوچکش را از کجا باید میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل
دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست
قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى
از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در
بارمبندى نمرات محسوب
میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه
داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى
ملاقات خواهید کرد. همه آنها مهم هستند و
شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى
اگر تنها کارى که میکنید لبخند زدن و
سلام کردن به آنها باشد.
من این درس را هیچگاه
فراموش نکردهام.
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنر او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!1
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.دو خط موازى زاییـده شدند .
پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند...
خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان ...
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت...
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند ، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود .
خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه...
خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.
خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد...
آنها از دشتها گذشتند ..... ،
از صحراهای سوزان ..... ،
از کوههای بلند ..... ،
از دره های عمیق .......،
از دریاها ....... ،
از شهرهای شلوغ و سالها گذشت ...
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید!
فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت...!
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است!
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد!
ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید...
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است !!!
و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.»
خط اولی گفت: این بی معنی است!
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟!
خط اولی گفت:این که به هم برسیم!!!
خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند...
روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد...
خط اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم !
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم!
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش...
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید ...
یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟" پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش..." البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک همچو برادری داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد: " ای کاش من هم یک همچو برادری بودم." پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟" "اوه بله، دوست دارم."تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی که دو تا پله داره، نگهدارید." پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد : " اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی." پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند. |
-دارکوب ها قادرند 20 بار در ثانیه به تنه درخت ضربه بزنند!
-مدت زمان گردش سیاره عطارد بدور خود دو برابر مدت زمان گردش آن بدور خورشید میباشد!
-90 درصد سم مارها از پروتئین تشکیل یافته است!
-قلب میگو ها در سر آنها قرار دارد!
-بعد از مرگ انسان قلب انسان چهار ساعت و ششها شش تا هشت ساعت، کبد دوازده ساعت، لوزالمعده هفده ساعت و کلیه ها بیست و چهار ساعت بدون اکسیژن زنده هستند !
-درازترین جانور یک نوع کرم خاکی است که درازای آن به بیش پنجاه و پنج متر میرسد!
-آچار فرانسه را فرانسوی ها درست نکردند بلکه این سوئدی ها بودند که این آچار اختراع کردند و جالبتر اینکه در خود فرانسه این آچار بنام آچار انگلیسی معروف است!
-اغلب مارها دارای 6 ردیف دندان میباشند!
-شمپانزه ها قادرند مقابل آینه چهره خود را تشخیص دهند اما میمونها نمیتوانند!
-قلب والها تنها 9 بار در دقیقه میتپد!
-اولین کلیسای ساخت بشر یعنی کلیسای پطرس مقدس در انطاکیه ترکیه میباشد!
-اگر سر لاشخور مو یا پر داشت هنگامی که با منقار خود از گوشت لاشه تغذیه می کرد، میکروبها وارد موهایش می شدند و همان جا رشد می کردند اما بی موئی سر لاشخور باعث می شود که کله این حیوان در معرض تابش مستقیم آفتاب قرار گیرد و در نتیجه میکروبها روی سرش از بین بروند !
-چین بیشتر از هر کشوری همسایه دارد، چین با سیزده کشور هم مرز است !
-کبوتر ماده اگر تنها و دور از هم جنسان خود باشد نمی تواند تخم بگذارد، امّا اگر خود را در آیینه ببیند به تصور اینکه کبوتر دیگری وجود دارد تخم میگذارد!
-مردها از 100 هزار سال پیش شروع به اصلاح کردن صورتهای خود کرده اند، آنها به کمک گوش ماهی و صدفها این کار را انجام میدادند!
-خلیج فـارس 500 هزار سال قدمت دارد !
-تنها با خوردن یک عدد گوجهفرنگی در روز نزدیک به نصف نیاز روزانهتان به ویتامین ث را دریافت میکنید!
-اردنی ها چاقترین مردمان دنیا را دارند، بهتر از این را هم بدانید که هفتاد و پنج درصد از خانومها و شصت درصد آقایون اردنی چاق هستند!
-اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند!
-50 درصد جمعیت جهان هیچگاه در طول حیات خود از تلفن استفاده نکرده است!
-مزه سیب، پیاز و سیب زمینی یکسان میباشد و تنها بواسطه بوی آنهاست که طعم های متفاوتی می یابند!
-آدولف هیتلر گیاهخوار بوده است!
-از 294 کشور جهان، صد و بیست کشور آن مجازات اعدام را ندارند!
-کانگوروها قادرند 3 متر به سمت بالا و 8 متر به سمت جلو بپرند!
-در برج ایفیل دو میلیون و نیم پیچ به کار رفته است!
-پیاز بعلت داشتن انسولین گیاهی و اینولین برای مبتلایان به مرض قند مفید بوده و قند خون را پایین میاورد!
-اصلاح صورت را اسکندر مقدونی مد کرد! بطوری که هرگز اصلاح نکرده به میدان جنگ نمی رفت!
-قویترین زلزله ایی که تا بحال در جهان رخ داده و به ثبت رسیده است در سال 1960 در اقیانوس آرام نزدیک کشور شیلی رخ داد که قدرت آن نه و نیم ریشتر بود که فقط سه هزار نفر جان خود را از دست دادند!
-لباس قرمز و سفید بابا نوئل از شرکت کوکاکولا به یادگار مانده است، سال 1931 میلادی شرکت کوکاکولا برای تبلیغات خود از این رنگها در لباس بابا نوئل استفاده کرد!
-زالو دارای یازده معده و سه دهان میباشد و هر دهان داری صد عدد دندان میباشد، جالب است این را هم بدانید که یک وعده خون مکیدن میتواند زالو را یک سال زنده نگه دارد!
-دقت بزرگترین تلسکوپی که در حال ساخت است ، پنج هزار میلیــــــــــــارد برابر از چشم معمولی قویتر است، جالب است بدانید که با این تلسکوپ میشود فاصله ای به مسافت سیزده میلیارد سال نوری را مشاهده کرد!
-پژوهشگران مدعی هستند که نوشیدن قهوه در طولانی مدت در فشار خون خانمها تعادل ایجاد میکند در حالی که نوشیدن کوکاکولا باعث ایجاد فشار خونمیشود!
-زبان انگلیسی دارای بیشترین کلمه میباشد، تعداد کلمات در زبان انگلیسی بیشتر از نیم میلیون واژه میباشد!
-زرتشت یعنی ستاره زرین!
-قطر شاهرگ گردن شش میلیمتر میباشد!
-پژوهشگران مدعی هستند که با برداشتن تخمدانها توسط عمل جراحی عمر بیمار بطور متوسط هشت سال کمتر میشود!
-اسکنر 48 سال پیش اختراع شده است!
-حدود 100 سال پیش پزشکان آمریکایی بر این عقیده بودند، زنانی که خیلی باهوش هستند باردار نمی شوند!!
-سطح آب دریاها در عرض صد سال اخیر ده تا بیست سانتیمتر بالا آمده و جالب اینجاست که سه سانتیمترش در عرض این ده سال آخر بوده است، بد نیست این را هم بدانید که طبق برآوردی که دانشمندان کردند شهرهایی چون کلکته، لندن، نیویورک و بخش زیادی از بنگلادش در عرض صد سال آینده زیر آب خواهند رفت!
-مروارید درون سرکه ذوب میگردد!
کراواتی که امروزه نشانه ی شخصیت وبه اصطلاح تمدن آقایان و در مواردی
خانمها است،تاریخچه ی جالبی دارد.ناگفته نماند که این نشانه تمدن از اسب
به انسان رسیده و عالمگیر شده است.
فرانسویها اولین ملتی هستند که کراوات را استفاده کرده و آنرا همگانی نمودند،بدین جهت فرانسه را کشور کراوات میگویند.کراوات کلمه ای فرانسوی بمعنی اسب جسور و نیورمند و تندرو
است که در میدانهای نبرد و در جنگها پهلوانان و فرماندهان بر آنها سوار میشدند.
برای اینکه این اسبها که به کراوات موسوم بودند بوضح شناخته شوند و از اسبهای دیگر متمایز گردند،بر گردن آنها رشته نوار سفید رنگی میبستند و سوارکاران این اسبها برای اینکه خود را
فردی جسور و نیرومند نشان دهند نواری شبیه نوار گردن اسبها به گردن خود میبستند.
بدین صورت کراوات از روی حسادت و از اسب به انسان رسیده است.اشراف زادگان فرانسوی که با کراوات مخالف بودند،مردان نیرومند را به مسخره میگرفتند و میگفتند آنها افسار به گردن
بسته اند!عنوان افسار تمدن نیز از همان شوخی ابتدایی اشراف زادگان در مورد کراوات ریشه گرفته است.
رومیها و کراوات
قبل از فرانسویها رومیها بودند که
از کراوات استفاده میکردند ولی نه با نام کراوات،زیرا چنانکه بیان شد
کراوات از اسب و قرنها بعد از رومیها به فرانسه رسید و تاریخ رسمی ابداع
کراوات نیز از
همین زمان است ولی رومیها اولین کسانی بودند که پارچه ای باریک و بلند بگردن میبستند،آنهم بیشتر برای جلوگیری از سرماخوردگی!!رومیها این پارچه را فوکال مینامیدند.در واقع
استفاده از کراوات از قرن 16 آغاز گردید و بین تمام اقشار رایج شد.لویی چهاردهم کراوات میبست و زنان خود را نیز وادار به بستن کراوات میکرد. در زمان لویی چهاردهم کراوات نوعی پارچه
((موسلین)) و ((دانتل)) بود که بوسیله ی یک روبان زیبا و رنگین در زیر چانه گره میخورد.
از نکات جالب و قابل توجه کروات در آن زمان این بود که محبوبیت و نزدیکی رجال به دربار فرانسه بستگی به درازای دم کراوات داشت.یعنی هر چه اشخاص به در بار فرانسه نزدیکتر بودند دم
کراواتشان بلندتر بود!!
در قرن هیجدهم کراوات شکل تازه ای بخود گرفت،بدین صورت که ظرافت مخصوصی پیدا کرد و مدهای تازه ای مطرح شد.در این قرن زنهای فرانسوی نوعی کراوات میبستند که تماما از خز
بود و آنرا دور گردن خود می بستند و آویزان میکردند.در سال 1795یکنوع کراوات وجود داشت که آنرا چند بار دور گردن می پیچیدند و فقط گره پروانه شکلی در جلویش میزدند.
کراوات در سال 1830 مانند یک گره کوچک دستمال در زیر گلو دیده میشود.در سال 1840 کراواتها تبدیل به(( پاپیون)) شد و از همین زمان پاپیون مد شد.
در قرن نوزدهم برای آنکه سربازان گردن خود را بالا نگه دارند ، کراواتهای خشن باب شد.کراواتهای سربازان از پارچه های خشن دوخته میشد و گره درشتی داشت.سربازان برای اینکه این
پارچه خشن و ضخیم با گره درشتش گردنشان را زخمی نکند، سر خود را بالا و راست نگه میداشتند . این نوع کراوات هنوز هم در ارتش فرانسه استفاده میشود.
در اواخر قرن نوزدهم که جوانان پاریسی شورش کرده بودند در خیابان بطور دسته جمعی فریاد میزدند ما نان و کراوات میخواهیم.
عالمگیر شدن کراوات از سال 1740 شروع شد . در این سال کراوات از فرانسه به انگلستان رفت . در سال 1780 در آمریکا رایج شد . در سال1790به روسیه رسید و در سال 1800 به
کشورهای حوضه ی اسکاندیناوی وارد شد و امروز در تمام دنیا مورد استفاده قرار میگیرد .
نخستین کارخانه
نخستین کارخانه رسمی کراوات بافی در سال 1843 در فرانسه شروع بکار کرد .این کارخانه در سال ، هفتاد هزار کراوات تولید میکرد و تنها کارخانه ی تولید کراوات در دنیا بود.
انواع کراوات
چنانکه میدانیم اشکال و رنگهای مختلفی از کراوات در تمامی دنیا وجود دارد ، پارچه ای که برای ساخت آن مورد استفاده قرار میگیرد به چهل نوع محدود میشود.کلکسیونهای کراوات نشان
میدهد که از آغاز توجه به کراوات تاکنون هشت هزار نوع کراوات با مدلها و رنگهای مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.امروزه بسیاری از کارخانجات بزرگ نساجی دنیا به بافتن پارچه
کراوات میپردازند.
در ایران
سابقه کراوات در ایران به 78 سال قبل میرسد . کراوات دو سال بعد از کلاه ((شاپو)) و کلاه شاپو دو سال بعد از کلاه ((پهلوی)) مد شد . وقتی کراوات وارد ایران شد مورد مخالفت شدید
مردم قرار گرفت اما کارمندان دولت در آن زمان کراوات را باب کردند و بقدری اصرار ورزیدند که بالاخره موفق شدند کراوات بزنند.
در اوایل که کراوات در ایران استفاده میشد اکثرا وارداتی بود ، البته بخشی هم از پارچه های یزدی در داخل تهیه میشد . مرتضی مسعود نیا اولین کراوات فروش در تهران بود که کار خود را در
سال 1326 آغاز کرد .
در سال 1335 ورود کراوات به ایران ممنوع شد . از این سال پارچه کراواتی وارد میشد و در ایران دوخته میشد .
اولین کارخانه ی دوخت کراوات در ایران بوسیله ی مرتضی مسعود نیا در سال 1335 تاسیس شد که در آن زمان از وسایل ابتدایی استفاده میشد.
در سال 1341 ورود پارچه کراواتی نیز ممنوع شد . در همین سال به میزان کراواتهای قاچاق افزوده شده و سال بعد 1342 ورود پارچه کراواتی بصورت محدود آغاز شد.
رفتارها - همشهری آنلاین:دو راه پایهای و اساسی برای اینکه مغزتان را
سالم و سرحال نگه دارید وجود دارد: تنوع و کنجکاوی. وقتی هر کاری که انجام
میدهید از روی عادتتان است و زندگی بر یک روال میگذرد، بدانید که وقت
تغییر است. این تلاش برای فهمیدن بیشتر به مغزتان کمک میکند که سریعتر و
تاثیرگذارتر عمل کند. 10 کلک ساده هم ما به شما پیشنهاد میدهیم تا با به
کارگیری آنها کمی ورزش کنید: 1. کتاب بخوانید: یک کتاب انتخاب کنید. کتابی با موضوعی کاملاً جدید.
موضوعی که تاکنون در مورد آن اطلاعی نداشتید. هر هفته در یک موضوع جدید
کارشناس و خبره شوید. با این کار نه تنها ورزش میکنید، بلکه به این همه
ناشر و نویسنده ایرانی هم که بازاری برای فروش کتابهایشان پیدا نمیکنند
کمک میکنید. 2. بازی کنید: بازی راه بسیار خوبی برای مغز شماست که مهارتهایش را به
امتحان بگذارد. سودوکو (جدول اعداد)، جدول کلمات، و بازیهای الکترونیکی
که این روزها در موبایلها به وفور یافت میشوند، میتوانند به بالا رفتن
مهارتهای مغز شما و تقویت حافظهتان کمک کنند. این بازیها خودشان هم نوعی تفریح هستند. البته زمانی شما از این
بازیها بیشترین سود را میبرید که روزی چند دقیقه با آنها وقت بگذرانید،
نه ساعتها. 3. از دست مخالفتان استفاده کنید: هر از گاهی یک روز را اختصاص دهید قبه استفاده از دست مخالفتان. اگر چپ دست هستید با دست راستتان در را باز کنید. اگر راست دست هستید
تلاش کنید کلید را با دست چپ بچرخانید. همین کار ساده باعث میشود مغزتان
راههای جدیدی ایجاد کند. ساعتتان را در دست چپتان ببندید تا یادتان بماند
که از دست مخالفتان استفاده کنید. 4. شماره تلفن حفظ کنید: این تلفنهای امروزی هم گاهی دردسرند. در
حافظه این تلفنها میتوان همه اطلاعات را ذخیره کرد. برای همین است که
این روزها دیگر کمتر کسی شماره تلفن حفظ میکند، در صورتی که حفظ کردن
شماره تلفن تمرین خیلی خوبی برای مغز است. هر روز یک شماره جدید یاد
بگیرید. 6. خرق عادت کنید: اغلب مردم عادتهایشان را دوست دارند؛ وقتکشیها و
تفریحاتی که میتوانند تا ساعتها ادامه پیدا کنند. اما هرگاه چیزی تبدیل
به طبیعت دوم انسان شد، دیگر مغز برای انجام آن انرژی نمیسوزاند. اگر واقعا میخواهید مغزتان جوان بماند با عادتهایتان مبارزه کنید.
درها را با دست مخالفتان باز کنید و دسرتان را قبل از غذا بخورید. همه این
کارها باعث میشود مغزتان از خواب بیدار شود و دوباره دنیا را ببیند. 7. از راههای متفاوت بروید: به هر کجا که میخواهید بروید از راهی
متفاوت و جدید بروید.همین تغییر کوچک در عادتهای روزانه باعث می شود برای
مغزتان در پیدا کردن مسیرها تمرین کند. اگر همیشه از یک سمت خیابان راه میرفتید به سوی دیگر خیابان برودی.
وارد مغازههای جدید شوید و خلاصه هر کاری که عادتهای روزانه شما را
میشکند انجام دهید. 8. یک مهارت جدید کسب کنید: یادگیری یک مهارت کاری جدید باعث میشود
بخشهای مختلفی از مغز شما به کار بیفتد. با این کار حافظهتان هم وارد
بازی میشود، شما مهارتهای جدیدی یاد میگیرید که به شما کمک میکند
کارهای متفاوت انجام دهید. 9. فهرست تهیه کنید: فهرستها خارقالعادهاند. تهیه فهرست به شما کمک
میکند موارد مختلف را به هم پیوند دهید. فهرستی از همه مکانهایی که به
آنها سفر کردهاید تهیه کنید. نام همه غذاهایی را که تاکنون چشیدهاید روی
کاغذ بیاورید. از بهترین هدایایی که تا به حال دریافت کردید فهرست تهیه کنید. هر روز
یک فهرست تهیه کنید تا حافظهتان شخم بخورد اما حواستان هم جمع باشد که
خیلی به این فهرستها تکیه نکنید. فهرست تهیه کنید اما بدون آن به خرید
بروید. فهرست را وقتی استفاده کنید که هر چه به ذهنتان میرسید خریدید. 10. یک تفریح جدید پیدا کنید: یک مهارت جدید پیدا کنید که زیاد هم گران
نباشد. عکاسی با دوربین دیجیتال، نقاشی، ساز زدن، روشی جدید در آشپزی یا
نوشتن میتوانند گزینههای خوبی برای شما باشند.
اگر هر شب پیش از خواب جدول حل میکنید و این عادتتان شده
است، وقتش است که تفریح وقت خوابتان را عوض کنید و ورزش دیگری برای مغزتان
بیابید. در مورد دنیای دور و برتان کنجکاو باشید و به جستجوی این بروید که
بفهمید هر چیزی چگونه کار میکند.
5. برای مغزتان غذا بخورید: مغز شما به چربیهای سالم نیاز دارد.
روغنهای ماهی، خشکبار، دانههای مغذی و روغن زیتون جزو این دسته از غذاها
هستند. شروع کنید به خو.ردن این گونه غذاها و از خوردن چربیهای اشباع شده
پرهیز کنید.