عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد

زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد

چشمانت را باز کن

دلت را بیدار کن

رویاهایت را صدا کن


رازی در تاریخ بشریت وجود داشته، کشف شده، پنهان شده، گمشده و دوباره پیدا شده است. تعدادی زن و مرد استثنایی این راز را کشف کردند و به عنوان بزرگترین انسان های روی زمین شناخته شدند

کسانی همچون نیوتن ، گالیله ، داوینچی ، انیشتین ، آلفرد هیچکاک ، مادام کوری و ....



رمز و راز واژه های زشت و زیبا در زندگی !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط " است
حواست را جمع کن

دست و پا گیر ترین کلمه "محدودیت" است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود

سخت ترین کلمه "غیر ممکن" است
اصلا وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه "انتظار" است
همیشه منتظرش بمان

با ارزش ترین کلمه "بخشش" است
سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه "خوشرویی" است
راز زیبایی در آن نهفته

سازنده ترین کلمه "گذشت" است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه "ما" است
آن را به کار ببر

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کن

نا پایدارترین کلمه "خشم" است
آن را در خود فرو بر

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه"طمع " است
آن را در خود بکش

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است
همیشه به آینده امیدوار باش

صلح واقعی

 

روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.

هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.

در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.

همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.

وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.

همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.

سخنان زیبا

انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :
موتور وسط ارتباط با خدا،
 موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)
 و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.
 درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.
------------------------------------ 
بسیاری از مردم; خوشبختی را می جویند، مثل اینکه کسی کلاه روی سرش باشد و آن را بجوید.
------------------------- 
هرگز امید را از کسی نگیرید، شاید این تنها چیزی باشد که دارد.
 -------------------------------
تا منظره ای زیبا برای دیدن و کاری زیبا برای انجام دادن هست، زندگی معنی
دارد.

--------------------------

دیوان کامل حافظ

 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها   صلاح کار کجا و من خراب کجا   اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را   صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را   دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را   به ملازمان سلطان که رساند این دعا را   صوفی بیا که آینه صافیست جام را   ساقیا برخیز و درده جام را   رونق عهد شباب است دگر بستان را   دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما   ساقی به نور باده برافروز جام ما   ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما   می‌دمد صبح و کله بست سحاب   گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب   ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت   خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت   سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت   ساقیا آمدن عید مبارک بادت   ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست   روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست   دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست   چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست   خیال روی تو در هر طریق همره ماست   مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست   شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست   زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست   در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست   به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست   ما را ز خیال تو چه پروای شراب است   زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست   آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است   خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست   خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است   رواق منظر چشم من آشیانه توست   برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست   تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست   بیا که قصر امل سخت سست بنیادست   بی مهر رخت روز مرا نور نماندست   باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است   المنه لله که در میکده باز است   اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است   حال دل با تو گفتنم هوس است   صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است   کنون که بر کف گل جام باده صاف است   در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است   گل در بر و می در کف و معشوق به کام است   به کوی میکده هر سالکی که ره دانست   صوفی از پرتو می راز نهانی دانست   روضه خلد برین خلوت درویشان است   به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است   لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است   روزگاریست که سودای بتان دین من است   منم که گوشه میخانه خانقاه من است   ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است   خم زلف تو دام کفر و دین است   دل سراپرده محبت اوست   آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست   سر ارادت ما و آستان حضرت دوست   دارم امید عاطفتی از جانب دوست   آن پیک نامور که رسید از دیار دوست   صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست   مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست   روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست   اگر چه عرض هنر پیش یار بی‌ادبیست   خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست   بنال بلبل اگر با منت سر یاریست   یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست   ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست   کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست   مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست   زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست   راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست   روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست   حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست   خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست   جز آستان توام در جهان پناهی نیست   بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت   دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت   کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت   عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت   صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت   آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت   گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت   ساقی بیار باده که ماه صیام رفت   شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت   ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت   حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت   شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت   یا رب سببی ساز که یارم به سلامت   ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت   ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت   میر من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرمت   چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت   زان یار دلنوازم شکریست با شکایت   مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت   درد ما را نیست درمان الغیاث   تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج   اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح   دل من در هوای روی فرخ   دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد   شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد   دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد   روز وصل دوستداران یاد باد   جمالت آفتاب هر نظر باد   صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد   تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد   حسن تو همیشه در فزون باد   خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد   دیر است که دلدار پیامی نفرستاد   پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد   عکس روی تو چو در آینه جام افتاد   آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد   بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد   همای اوج سعادت به دام ما افتد   درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد   کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد   دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد   آن کس که به دست جام دارد   دلی که غیب نمای است و جام جم دارد   بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد   هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد   هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد   مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد   آن که از سنبل او غالیه تابی دارد   شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد   جان بی جمال جانان میل جهان ندارد   روشنی طلعت تو ماه ندارد   نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد   اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد   سحر بلبل حکایت با صبا کرد   بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد   به آب روشن می عارفی طهارت کرد   صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد   بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد   چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد   دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد   دل از من برد و روی از من نهان کرد   یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد   رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد   دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد   دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد   دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد   سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد   به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد   چه مستیست ندانم که رو به ما آورد   صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد   نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد   یارم چو قدح به دست گیرد   دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد   ساقی ار باده از این دست به جام اندازد   دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد   در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد   سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد   راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد   اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد   به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد   هر که را با خط سبزت سر سودا باشد   من و انکار شراب این چه حکایت باشد   نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد   خوش است خلوت اگر یار یار من باشد   کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد   خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد   گل بی رخ یار خوش نباشد   نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد   مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد   روز هجران و شب فرقت یار آخر شد   ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد   گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد   یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد   زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد   دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد   عشق تو نهال حیرت آمد   در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد   مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد   صبا به تهنیت پیر می فروش آمد   سحرم دولت بیدار به بالین آمد   نه هر که چهره برافروخت دلبری داند   هر که شد محرم دل در حرم یار بماند   رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند   ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند   بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند   حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند   دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند   نقدها را بود آیا که عیاری گیرند   گر می فروش حاجت رندان روا کند   دلا بسوز که سوز تو کارها بکند   مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند   طایر دولت اگر باز گذاری بکند   کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند   آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند   سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند   در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند   سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند   غلام نرگس مست تو تاجدارانند   آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند   شاهدان گر دلبری زین سان کنند   گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند   واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند   دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند   شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام رهند   بود آیا که در میکده‌ها بگشایند   سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود   یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود   تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود   پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود   یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود   خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود   قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود   دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود   دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود   یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود   گوهر مخزن اسرار همان است که بود   دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود   به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود   آن یار کز او خانه ما جای پری بود   مسلمانان مرا وقتی دلی بود   در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود   کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود   از دیده خون دل همه بر روی ما رود   چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود   از سر کوی تو هر کو به ملالت برود   هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود   خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود   ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود   ترسم که اشک در غم ما پرده در شود   گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود   گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود   بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد   اگر به باده مشکین دلم کشد شاید   گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید   بر سر آنم که گر ز دست برآید   دست از طلب ندارم تا کام من برآید   چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید   زهی خجسته زمانی که یار بازآید   اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید   نفس برآمد و کام از تو بر نمی‌آید   جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید   رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید   ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید   معاشران ز حریف شبانه یاد آرید   بیا که رایت منصور پادشاه رسید   بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید   معاشران گره از زلف یار باز کنید   الا ای طوطی گویای اسرار   عید است و آخر گل و یاران در انتظار   صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار   ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر   ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار   روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر   شب وصل است و طی شد نامه هجر   گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر   ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر   دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور   یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور   نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر   روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر   هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز   منم که دیده به دیدار دوست کردم باز   ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز   درآ که در دل خسته توان درآید باز   حال خونین دلان که گوید باز   بیا و کشتی ما در شط شراب انداز   خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز   برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز   دلم رمیده لولی‌وشیست شورانگیز   ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس   گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس   دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس   درد عشقی کشیده‌ام که مپرس   دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس   بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش   اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش   به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش   صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش   باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش   فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش   شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش   خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش   چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش   یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش   ببرد از من قرار و طاقت و هوش   سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش   هاتفی از گوشه میخانه دوش   در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش   دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش   ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش   کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش   مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش   دلم رمیده شد و غافلم من درویش   ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش   قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع   بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع   در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع   سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ   طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف   زبان خامه ندارد سر بیان فراق   مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق   اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک   هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک   ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک   خوش خبر باشی ای نسیم شمال   شممت روح وداد و شمت برق وصال   دارای جهان نصرت دین خسرو کامل   به وقت گل شدم از توبه شراب خجل   اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول   هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل   ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل   عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام   مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام   عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌امل   بشری اذ السلامه حلت بذی سلم   بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم   دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم   به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم   زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم   فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم   مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم   سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم   دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم   هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم   خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم   ز دست کوته خود زیر بارم   گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم   گر دست دهد خاک کف پای نگارم   در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم   مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم   من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم   جوزا سحر نهاد حمایل برابرم   تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم   به تیغم گر کشد دستش نگیرم   مزن بر دل ز نوک غمزه تیرم   نماز شام غریبان چو گریه آغازم   گر دست رسد در سر زلفین تو بازم   در خرابات مغان گر گذر افتد بازم   مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم   چرا نه در پی عزم دیار خود باشم   من دوستدار روی خوش و موی دلکشم   خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم   من که از آتش دل چون خم می در جوشم   گر من از سرزنش مدعیان اندیشم   حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم   چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنم   عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم   بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم   من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم   صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم   دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم   دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم   به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم   حاشا که من به موسم گل ترک می کنم   روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم   من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم   به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم   حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم   گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم   در خرابات مغان نور خدا می‌بینم   غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم   خرم آن روز کز این منزل ویران بروم   گر از این منزل ویران به سوی خانه روم   آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم   دیدار شد میسر و بوس و کنار هم   دردم از یار است و درمان نیز هم   ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم   عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایم   ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم   فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم   خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم   ما ز یاران چشم یاری داشتیم   صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم   ما درس سحر در ره میخانه نهادیم   بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم   خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم   بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم   صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم   دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم   ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم   ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم   سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم   بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم   گر چه ما بندگان پادشهیم   فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان   چندان که گفتم غم با طبیبان   می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان   یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان   خدا را کم نشین با خرقه پوشان   شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان   بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن   چو گل هر دم به بویت جامه در تن   افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن   خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن   دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن   منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن   ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن   گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن   صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن   ز در درآ و شبستان ما منور کن   ای نور چشم من سخنی هست گوش کن   کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن   بالابلند عشوه گر نقش باز من   چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من   نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین   شراب لعل کش و روی مه جبینان بین   می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این   به جان پیر خرابات و حق صحبت او   گفتا برون شدی به تماشای ماه نو   مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو   ای آفتاب آینه دار جمال تو   ای خونبهای نافه چین خاک راه تو   ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو   تاب بنفشه می‌دهد طره مشک سای تو   مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو   خط عذار یار که بگرفت ماه از او   گلبن عیش می‌دمد ساقی گلعذار کو   ای پیک راستان خبر یار ما بگو   خنک نسیم معنبر شمامه‌ای دلخواه   عیشم مدام است از لعل دلخواه   گر تیغ بارد در کوی آن ماه   وصال او ز عمر جاودان به   ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه   در سرای مغان رفته بود و آب زده   ای که با سلسله زلف دراز آمده‌ای   دوش رفتم به در میکده خواب آلوده   از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای   دامن کشان همی‌شد در شرب زرکشیده   از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه   چراغ روی تو را شمع گشت پروانه   سحرگاهان که مخمور شبانه   ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می   به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می   لبش می‌بوسم و در می‌کشم می   مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی   ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی   ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی   با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی   آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی   ای قصه بهشت ز کویت حکایتی   سبت سلمی بصدغیها فادی   دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی   سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی   چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی   به جان او که گرم دسترس به جان بودی   چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری   شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری   تو را که هر چه مراد است در جهان داری   . صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری   بیا با ما مورز این کینه داری   ای که در کوی خرابات مقامی داری   ای که مهجوری عشاق روا می‌داری   روزگاریست که ما را نگران می‌داری   خوش کرد یاوری فلکت روز داوری   طفیل هستی عشقند آدمی و پری   ای که دایم به خویش مغروری   ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی   عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی   نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی   هزار جهد بکردم که یار من باشی   ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی   زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشی   سلیمی منذ حلت بالعراق   کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی   یا مبسما یحاکی درجا من اللالی   سلام الله ما کر اللیالی   بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی   رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی   این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی   زان می عشق کز او پخته شود هر خامی   که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی   انت روائح رند الحمی و زاد غرامی   سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی   ز دلبرم که رساند نوازش قلمی   احمد الله علی معدله السلطان   وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی   هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی   گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی   نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی   دو یار زیرک و از باده کهن دومنی   نوش کن جام شراب یک منی   صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنی   ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی   بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی   ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی   سحرگه ره روی در سرزمینی   تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی   ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی   بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی   ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی   سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی   ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی   در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی   به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی   سلامی چو بوی خوش آشنایی   ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی   ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی   می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جوی

۵ باور‌ موفق‌ترین ‌آدم‌های ‌روی ‌زمین‌

مترجم: رزیتا شاهرخ‌
منبع: readers digest

آیا هیچ وقت آدم‌های شاد و موفقی را که به رویاهایشان رسیده‌اند ،‌ دیده‌اید؟ تا حالا دلتان خواسته از آنها بپرسید نظرشان درباره خودشان چیست و اصلا دنیا را چطوری می‌بینند؟ سال‌هاست که درخصوص افراد استثنایی که در تجارت، ورزش و دیگر رشته‌ها موفقند، تحقیق می‌شود. در این سال‌ها بعضی باورهای مهم و اساسی درباره این انسان‌های موفق سالم و شاد به اثبات رسیده است.
اگر شما هم دوست دارید شادتر باشید و زندگی در کنترل خودتان باشد،‌ بهتر است با ما همراه شوید و چند هفته‌ای را با این ۶ باور مهم طی کنید. باروهای ما پنجره‌ای هستند که ما از آن به دنیا نگاه می‌کنیم.
آنها تمام زمینه‌های زندگی‌مان را شکل می‌دهند. اگر تصمیم بگیرید با نظر مثبت به زندگی نگاه کنید، دیدگاه شما خوش‌بینانه و قدرتمند می‌شود و خیلی زود از این طرز برخورد با دنیای اطرافتان بهره می‌برید.


۱) خودتان بهتر از هر کسی خودتان را می‌شناسید:
مردی یک شب کلید خانه‌اش را گم کرده بود و نمی‌توانست وارد خانه شود. او بیرون منزل در نور چراغ کوچه دنبال کلیدش می‌گشت. کمی بعد همسایه‌اش او را دید و به کمک او آمد تا با هم کلید را پیدا کنند. اما بی‌فایده بود. پس از کلی جستجو همسایه از او پرسید: اگر تو کلید را در منزل گم کرده‌ای،‌ چرا در خیابان دنبال آن می‌گردی؟ مرد پاسخ داد: چون در خیابان نور بیشتر است! حالا تصور کنید شما جهت و معنای زندگی را گم کرده‌اید. اگر از مردم بپرسید اهداف شما در زندگی چه باید باشد، درست مثل این است که در خیابان دنبال کلیدی بگردید که درخانه جا گذاشته‌اید. هیچ‌کس به شما نمی‌تواند بگوید چطور به زندگی‌تان معنا ببخشید. روش دیگران به درد شما نمی‌‌خورد. شما باید درون خودتان را جستجو کنید. حتی اگر یک عمر برای یافتن پاسخ‌های خود جای دیگری را جستجو کرده‌اید، به محض این که به درون خودتان رجوع کنید، می‌بینید که پاسخ سوال‌های زندگی برای شما روشن می‌شود.


۲) اگر گام به گام پیش بروید، به هر چه بخواهید می‌رسید:
حقیقت این است که هر نوع مهارتی را می‌توان یاد گرفت، هر مشکلی را می‌شود حل کرد و هر کاری را می‌توان به نتیجه رساند، فقط اگر مرحله به مرحله پیش بروید و کارهای بزرگ را به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیم کنید. وقتی یک کار بزرگ را به چند مرحله کوچک‌تر تقسیم کنید، انجام آن آسان‌تر می‌شود و دیگر به نظرتان سنگین نیست. ما ناخودآگاه در بسیاری موارد این کار را انجام می‌دهیم. مثلا وقتی قرار است یک شماره تلفن را به خاطر بسپاریم، اعداد آن را ۳ تا ۳ تا یا ۲ تا ۲ تا حفظ می‌کنیم.
نکته مهم آن است که اگر می‌خواهید دیوار بین خود و رویاهای زندگی‌تان را بردارید، بهترین کار آن است که آجر به آجر پیش بروید تا به هدفتان برسید.


۳) اگر روش شما جوابگو نیست، آن را عوض کنید:
دکتر اسپنسر جانسون، نویسنده کتاب چه کسی پنیر من را برداشت، فرق بین آدم‌ها و موش‌ها را این طور توصیف می‌کند. وقتی یک موش حس می‌کند تلاش‌هایش به نتیجه نمی‌رسد، روش خود را عوض می‌کند، اما وقتی آدم‌ها حس می‌کنند کاری که انجام می‌دهند به نتیجه نمی‌رسد، عصبانی و خسته می‌شوند و دوست ندارند روش خود را عوض کنند. حتی گاهی اگر کسی راهکار تازه‌ای را به آنها نشان دهد، حالت دفاعی به خود می‌گیرند و می‌گویند: «من همیشه این کار را همین طور انجام داده‌ام. «یا» من آدمی این مدلی هستم.» در اصل این آدم‌ها از پذیرفتن راهکار تازه و انجام آن می‌ترسند و حس می‌کنند ترسشان به این معناست که دیگر روش‌ها اشتباه است. همیشه آنچه به نظر ما طبیعی و صحیح به نظر می‌رسد، در اصل محصول باورهایتان است و به ندرت نشان دهنده همه احتمالات و امکانات پیش رویمان یا تخمین صحیحی از توانایی‌هایمان است. اگر واقعا می‌‌خواهید در زندگی خود نتایج متفاوتی به دست بیاورید باید از حصاری که به منظور راحتی دور خود کشیده‌اید، پا را فراتر بگذارید و راهکارهای متفاوتی را امتحان کنید.


۴) شکست وجود ندارد:
تنها شکستی که در زندگی وجود دارد، این است که دست از یادگیری بردارید. جز این‌ مورد هر نتیجه‌ای که پیش رویتان می‌آید، بازتابی است که به شما می‌گوید آیا راهکار انتخابی شما را به هدف نزدیک‌تر کرده یا دورتر. آدم‌هایی که به اهدافشان می‌رسند، یک خصوصیت مشترک دارند، آنها از شکست و اشتباه نمی‌ترسند، چون می‌دانند هر اشتباه یا شکست فرصتی است برای یادگیری که باید از آن استفاده کرد شکست، لازمه یاد گرفتن است.


۵) شما همین حالا در حال شکل دادن به آینده‌تان هستید:
تفاوت بارزی که میان افراد موفق و ناموفق وجود دارد، این است که افراد موفق در حال زندگی می‌کنند اما افراد ناموفق در گذشته سیر می‌کنند. اگر دائم به گذشته بچسبید، تمام زیبایی‌ها و فرصت‌هایی را که زندگی در حال حاضر به شما ارزانی کرده از دست می‌دهید. اگر هم در حال زندگی کنید بسرعت می‌توانید فرصت‌های رسیدن به اهدافتان را صید کنید. مهم نیست در گذشته چقدر تلاش کرده‌اید. هر لحظه از هر روز زندگی فرصت تازه‌ای است تا به خوشبختی و موفقیت نزدیک‌‌تر شوید. اگر بار دیگر ترس‌های قدیمی و باورهای محدودکننده مانع شادی و موفقیت شما شدند، آنها را در ذهن‌تان متوقف و در درون‌تان افکار مثبت و خوش‌بینانه را جایگزین افکار منفی کنید. قدرت باورهای مثبت آنقدر زیاد است که می‌‌توانید به کمک آنها از تمام لحظات زندگی پلی برای موفقیت بسازید.
 

خانمها: برای همسر خود جاذبه داشته باشید






                               

زمانی که رابطه شما با همسرتان قدری پایدارتر می‌شود، و زندگی مشترکتان را در کنار یکدیگر شروع می‌کنید با مشاهده ی کارهای رمانتیک از جانب شوهرتان واقعاً هیجان زده می‌شوید، آیا اینطور نیست؟ ممکن است همسرتان در قبال شما کارهای رمانتیک بسیار زیادی را انجام دهد؛ به عنوان مثال برایتان گل هدیه بیاورد، یک جعبه شکلات برایتان بخرد و در یک شام رویایی برایتان شمع روشن کند. همه ی این عوامل دست به دست هم می‌دهند تا شما را بیش از پیش دوست داشته باشید. خوب درست است؛ اما چه اتفاقی می‌افتد زمانیکه همه این سورپرایزها بعد از مدت زمانی نزدیک به یک سال فروکش می‌کند؟ آقا خسته از سر کار به خانه باز می‌گردد و فوراً به خواب میرود. اصلاً متوجه نیست که شما هم وجود دارید! اما این مطلب می‌تواند یک پیام هشدار به شما باشد که بیش از پیش در کار‌های شخصی خودتان غوطه ور نشوید. این زمان موقعی است که شما باید با کارهایی که انجام می‌دهید، جذابیت خود را بیش از پیش افزایش دهید.

1- قدردان خود باشید

صبح وقتی که از خواب بلند می‌شوید، از اضافه وزن در بدنتان شکایت نکنید. پیش از اینکه فعالیت‌های روزانه خود را شروع کنید، روبروی آینه بروید، به خودتان نگاهی بیندازید، و بگویید: "چقدر زیبا و جذابی!" آنقدر این کلمه را تکرار کنید تا به آرامش و راحتی دست پیدا کنید.

2- از او بخواهید تا برایتان برقصد

خوب شاید نوبت به آن رسیده باشد که شما او را سورپرایز کنید. اتاق نشیمن خود را تبدیل به صحنه رقص کنید، نور را کاهش دهید و یک آهنگ ملایم بگذارید. از همسرتان بخواهید تا با شما برقصد، امکان ندارد او درخواست شما را نپذیرد به خصوص اگر لباس زیبایی بر تن کرده باشید.

3- دکوراسیون اتاق خواب را تغییر دهید

شما می‌توانید با تغییراتی کوچکی در اتاق خواب فضای آن را تغییر دهید. به عنوان مثال می‌توانید شمع‌های معطر روشن کنید و یا از روتختی‌های قرمز رنگ استفاده کنید.

4- لباس جذاب بپوشید

یکی از زیباترین لباس‌هایی را که دارید انتخاب کنید و یک دقیقه قبل از اینکه همسرتان عازم رفتن به محل کارش شود، در مورد رنگ لباس و اینکه در بدنتان چگونه ایستاده، توضیح دهید. من به شما قول می‌دهم که او به محض تمام شدن کارهایش به سرعت به خانه باز خواهد گشت.

5- بدن خود را معطر نگه دارید

بوی بدن یکی از پر کشش ترین جاذبه‌ها است که می‌تواند همسرتان را به سوی شما جذب کند. شما باید در تمام مواقع خودتان را تمیز و کاملاً سرحال نگه دارید. فراموش نکنید به طور مرتب دوش بگیرید و از خوشبو کننده‌ها استفاده کنید. میتوانید از خوشبو کننده‌های تند استفاده کنید. این امر بیش از پیش همسرتان را هیجان زده خواهد کرد.

6- او را صمیمانه نوازش کنید و پیام‌های خاص برایش بفرستید

باید بپذیریم که آقایان عاشق توجه هستند. این به آن خاطر است که احساس می‌کنند که یک نوازش صمیمانه که نشات گرفته از احساست باشد به آن معناست که شما دوستشان می‌دارید. به همین دلیل زمانیکه همسرتان در حال استراحت کردن روی مبل راحتی است، به او نزدیک شوید و دستتان را در موهایش بکشید. همچنین می‌توانید او را ماساژ دهید تا بیش از پیش به آرامش برسد.

7- همچنان خود را جذاب نگه دارید

موهایتان را همیشه مرتب نگه دارید و بوی بد دهانتان را نیز از بین برید؛ چراکه این موارد موجب می‌شوند تا او از شما دور شود. شما باید به خوبی از بدن خود مراقبت کنید و ظاهر خود را در تمام موارد آراسته نگه دارید. اگر همیشه بدون آرایش هستید، بد نیست که هراز چند گاهی با یک آرایش ملایم اما در عین حال جذاب او را غافلگیر کنید.

8- او را به خیال و رویا ببرید

هیچ چیز بدی در مورد اوهام و رویا وجود ندارد. میتوانید خیال پردازی کنید و از او بخواهید تا رویاهای شما را تبدیل به واقعیت کند. اگر او با درخواست شما موافق است، پس دیگر منتظر چه هستید؟

تناسب اندام سبب افزایش جاذبه است

این یک حقیقت است که یک بدن متناسب و سالم، جاذبه بسیار بالایی دارد. البته منظور ما این نیست که باید ماهیچه‌های بزرگی در بدن خود پرورش دهید و خودتان را تبدیل به یک بدنساز کنید. زمانی که تناسب اندام داشته باشید، اعتماد به نفستان افزایش پیدا کرده، بدنتان راست می‌ایستد و زیباتر راه میروید. زمانی که احساس کنید قوی، سالم و جذاب هستید، بهتر راه می‌روید و مردم هم متوجه این جذابیت و زیبایی شما خواهند شد.

اگر می‌خواهید که از اندامی جذاب و متناسب برخوردار شوید، باید در برنامه روزانه خود قدری حرکات بدنسازی و نرمش‌های ایروبیک را بگنجانید. همچنین باید نگرش خود را نسبت به غذاهایی که می‌خورید نیز تغییر دهید. غذا مانند سوخت بدن است و همه افراد باید غذا بخورند؛ اما هدف اصلی این است که افراد یاد بگیرند چگونه می‌توانند بدون حذف وعده‌های غذایی به درستی غذا بخورند.

به طور معمول خوب است که افراد هفته ای 5 مرتبه و هر بار به مدت 30 دقیقهفعالیت‌های ایروبیک و هوازی را انجام دهند. در کنار حرکات ایروبیک بد نیست به مدت 20 دقیقه نیز از نرمش‌های قدرتی بهره بگیرید و استقامت بدن خود را افزایش دهید.

به هر حال اگر در برنامه زندگی خود آداب صحیح غذا خوردن را یاد بگیرید، می‌توانید همواره بدن خود را در حالت تعادل نگه دارید. اگر از شکلات و سیب زمنی سرخ کرده پرهیز کنید، بدن شما به این شیوه زندگی عادت کرده و دیگر نیاز به خوردن آنها را در خود احساس نخواهید کرد. گهگاه می‌توانید تغییرات کوچکی را نیز در رژیم غذایی خود ایجاد نمایید. با اضافه کردن میوه به رژیم غذایی خود می‌توانید میان وعده‌های شیرین را حذف کنید. بعد سبزیجات را نیز به آن اضافه کنید و میزان وعده‌های غذایی را تا حد امکان کاهش دهید. باید حد معینی را برای هر وعده غذایی در نظر بگیرید. ممکن است به خوردن عادت کرده باشیم و به همین دلیل ممکن است که نتوانیم تشخیص دهیم یک وعده معمولی چه میزانی است.

به خاطر داشته باشید که یک بدن متناسب و سالم، خیلی جذاب تر است و برای اینکه بتوانید از نظر فیزیکی به تناسب برسید، باید چربی‌های بدن خود را از بین برده، جریان خون را در بدن خود به گردش بیندازید و حرکات استقامتی، و هوازی (ایروبیک) انجام داده و از رژیم غذایی سالمی استفاده کنید.
 
 
 

به سادگی از زندگی لذت ببرید!!






 

1. روزانه 10 تا 30 دقیقه قدم بزنید و در هنگام قدم زدن لبخند را فراموش نکنید. این کار بهترین داروی افسردگی است.

2. حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید.

3. با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید،  تا بیشتر بخوابید.

4.صبح ها که از خواب بیدار می‌ شوید،  این جمله را تکرار کنید:" امروز قصد دارم که..."

5. امسال بیشتر از سال پیش به تماشای فیلم های سینمایی ( مناسب برای تمام سنین) ،  بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید.

6. زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. این کارها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله تان را فراهم می‌ کند.

7. با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید.

8. از غذاهایی که از گیاهان و درختان به دست می‌ آیند،  بیشتر استفاده کنید و کمتر از مواد غذایی که در کارخانه ها تولید می‌ شوند، مصرف کنید.

9. چای سبز و مقادیر بسیار بیشتری آب بنوشید. تمشک، غذاهای دریایی، کلم بروکلی،  بادام و گردو مصرف کنید.

10. تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.

11. از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را غبار روبی و مرتب  و تمیز کنید. بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگی تان شود.

12. انرژی پر ارزش تان را بر سر شایعه سازی،  مسایل مربوط به گذشته،  افکار منفی و یا چیزهایی که کنترل بر آن ندارید، هدر ندهید. در عوض انرژی تان را صرف لحظه های مثبت فعلی کنید.

13. درک کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجایید تا بیاموزید، تا همه امتحان هایتان را بگذرانید.

14. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مانند کلاس درس جبر می‌ آیند و می‌ روند،  منتها درس هایی که از این کلاس فرا گرفته می‌ شوند،  عمری با شما باقی خواهند ماند.

15. صبحانه تان را مانند یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون یک بچه دانشگاهی که کارت اعتباری اش ته کشیده بخورید.

16. بیشتر لبخند بزنید و بخندید. این کار هیولاهای انرژی خوار را از شما دور نگه خواهد داشت.

17. زندگی کوتاه تراز آن است که وقت مان را صرف تنفر از دیگران کنیم.

18. مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. بپذیرید که مخالف نظر یکدیگر بیندیشید.

19. با گذشته تان صلح کنید تا زمان حال شما را خراب نکند.

20. زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از هدف آنها و یا زندگی شان هیچ نمی‌ دانید.

21. شمع روشن کنید. زیباترین ملحفه تان را استفاده کنید و برای روز مبادا و یا روز خاصی نگه ندارید. امروز همان روز خاص است.

22. فرد دیگری جز شما مسئول خوشبختی تان نیست.

23. همه مشکلات را با این جمله بسنجید: " آیا تا پنج سال آینده،  این مساله اهمیتی خواهد داشت؟"

24. همه را برای همه چیز ببخشید.

25. زمان،  حلال همه مشکلات است،  به همه چیز حتی خود زمان، زمان دهید.

26. شرایط هر چه قدر خوب یا بد،  بالاخره تغییر می‌ کند.

27. این شغل شمانیست که در زمان بیماری به دادتان می‌ رسد،  بلکه دوستانتان هستند. با آنها در تماس باشید.

28. خود را از شر هر چه که سودمند،  زیبا و شادی بخش نیست،  خلاص کنید.

29. حسادت،  هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید،  رسیده اید.

30. بهترین ها هنوز در راه هستند.

31. در انتخاب هایتان دقیق باشید و همیشه سعی کنید کاری که به شما سپرده می‌ شود به بهترین نحو انجام دهید.

32. با خانواده در تماس باشید.

33. شب ها پیش از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید:" به خاطر...ممنونم." "امروز من...را انجام دادم"

34. یادتان باشد،  شما آنقدر خوشبخت هستید که نگذارید استرس و نگرانی به شما راه یابد.

35. از سفر زندگی لذت ببرید ما مجبور نیستیم با سرعت از همه چیز بگذریم.

کاریکاتورهای مانا نیستانی در باب دموکراسی

 

دموکراسی یعنی...حق با اکثریت است

 

 

 

دموکراسی یعنی...گفتمان

 

دموکراسی یعنی...هویت فردی

 

دموکراسی یعنی...رسانه های آزاد

 

دموکراسی یعنی...انتخاب، نه انتصاب

 


--