
ساده کردن زندگی لزوماً به این معنی نیست که از چیزهایی که می خواهید در زندگی، بگذرید. درواقع، دقیقاً متضاد این است.
ساده کردن زندگی به شما زمان بیشتری برای انجام کارهایی که وقت و انرژی برایشان می خواهید، می دهد (مثل ورزش، کتاب خواندن یا شرکت در یک کلاس آموزشی). این ایده ها را امتحان کنید تا زمان، هزینه، پشتیبانی و فضای بیشتری در زندگی پرمشغله تان ایجاد کنید.
1. یک عادت جدید در خودتان ایجاد کنید و آنرا به سایر اعضای خانواده هم آموزش دهید: هیچوقت بدون اینکه چیزی با خود ببرید اتاق را ترک نکنید. مثلاً اگر در طول شب می خواهید از اتاق نشیمن به آشپزخانه یا اتاق خواب بروید، وسیله ای که باید به محل خود برگردانده شود را در راه با خود ببرید.
2. اگر خانواده پرجمعیتی دارید که تعداد زیادی باید از یک حمام و دستشویی استفاده کنند، برای هرکس یک سبد مخصوص درنظر بگیرید که وسایل مخصوص حمام خود را در آن نگه دارند و حتماً پس از استفاده آنرا به اتاق خود برگردانند. درست مثل زندگی در خوابگاه های دانشجویی. اینکار باعث می شود فضای حمام شلوغ و بی نظم نشود و هرکس به راحتی از وسایل خود استفاده کند و جروبحثی هم پیش نیاید.
3. سبد یا جعبه ای در کمد یا گوشه ی از اتاق قرار دهید. در طول کار روزانه، مطمئناً چیزهایی پیدا می کنید که به هر دلیلی دیگر تمایلی به استفاده از آن ندارید و فقط خاک می خورند. آن وسیله را درون آن سبد یا جعبه بیندازید. وقتی جعبه پر شد، می توانید آنرا به افراد نیازمند ببخشید.
4. گفته می شود که انیشتین هیچوقت برای به یاد آوردن چیزهایی که چک کردن آنها راحت است به خود فشار نمی آورد (حتی شماره تلفن خودش). عقیده او این بوده که اینکار باعث می شود فضای کافی برای اموری که می خواسته از قدرت مغزش برای آنها استفاده کند خالی شود. شما هم از این راهکار استفاده کنید و همه امور خود را در دفترچه ای یادداشت کنید که نیازی به به خاطر سپردن آنها نداشته باشید و بعد درصورت نیاز به آن رجوع کنید.
5. صندوق پستتان را چک کنید. نگذارید صورتحساب ها و قبض ها آنجا تلنبار شود و بعد به سراغشان بروید. روزنامه و مجلات ارسالی را هم در جای مخصوص خود (نه روی میز آشپزخانه) قرار دهید.
6. برای هرکدام از اعضای خانواده سبد مخصوص تهیه کنید که وسایل روزمره شان را در آن بریزند (مثل تکالیف و وسایل مدرسه، نامه های اداری، لباسهای کثیف و ...) به جای اینکه دور تا دور خانه پخش کنند.
7. با گذراندن فقط 15 دقیقه هر شب برای آماده کردن همه چیز برای روز بعد، از آشفتگی و سردرگمی صبحها نجات پیدا کنید. می توانید از کارهایی که باید فردا انجام دهید یادداشت بردارید تا روز بعد بدانید که دقیقاً چه باید بکنید. لباسی که برای بیرون رفتن می خواهید تن کنید را آماده کنید. وسایل و لباسهای مدرسه بچه ها را آماده کنید. و مواد و وسایل لازم برای پختن ناهار فردا را نیز آماده کنید. میز صبحانه را بچینید و ....
8. قبوض را سر وقت و در یک روز مشخص پرداخت کنید. بااین روش همیشه می دانید که از نظر مالی در چه وضعیتی هستید و دیگر پرداخت قبض ها عقب نمی افتد.
9. یک روز شنبه همه کارهای ناتمام خود را لیست کنید، چیزی که باید برای یکی از دوستانتان بفرستید، هدیه ای که دیر شده است، تلفنی که باید بزنید و ... همه هفته نوشتن آن را ادامه دهید. شنبه آینده لیستی درست و حسابی از همه کارهایی که باید انجام دهید دراختیار دارید. و همان روز یکی یکی همان کارها را با دقت و به نوبت انجام دهید.
10. این رسم را در خانه راه بیندازید که هرکس مسئول شام و ناهار خودش و شستن ظرفهای خودش باشد. بچه ها غذاهایی مثل سیریال، ساندویچ و از این قبیل را خیلی دوست دارند. اینکار یک تنفس خوب برای آشپزی کردن است و به شما کمک می کند به فرزندانتان آموزش دهید در امور خود استقلال داشته باشند.
اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!
اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که افتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید!
اگر آفتاب را به نظاره بنشینی، سایه را نتوانی دید.
امروز نخستین روز آینده ی توست.
وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب،ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که
در باز شده را نمی بینیم.
آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید
ادامه مطلب ...
در روز اول سال تحصیلى،
خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد
کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق
معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را
به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها
قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین
چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر
کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم
داده بود به نام تدى استودارد که خانم
تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى
سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.
همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه
هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی
رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و
خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود
و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او
را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می
یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده
تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا
شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و
بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته
بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با
استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام
می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته
بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است.
همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر
بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه
بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته
بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام
شده است. او تمام تلاشش را براى درس
خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او
علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در
خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو
خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته
بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه
اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى
ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به
مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر
افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً
فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش
آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى
بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و
نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه
تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل
نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون
هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى
را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش
افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش
مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر
باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم
تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و
شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس
آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن
عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از
تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر
کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.
سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم
تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می
دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى،
داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى
گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى
شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن،
ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق
به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه
ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر
چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد
او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى
از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم
تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که
همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا
تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى
دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین
معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم
تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان
را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز
هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى
هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه
دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود
با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا
دانشکده را رها نکرده و به زودى از
دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می
شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم
تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده
است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر
رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس
از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل
ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم
خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم
دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار،
نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده
بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال
نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته
بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با
هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که
پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم
تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در
مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً
براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می
شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى
پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند
مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها
به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از
همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و
روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او
را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و
در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به
من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر
این که باعث شدید من احساس کنم که آدم
مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر
به خاطر این که به من نشان دادید که می
توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش
او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این
تو بودى که به من آموختى که می توانم
تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون
مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه
تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون
در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى
است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این
دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است
!
همین امروز
گرمابخش قلب یک
نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته
باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز
خواهد گشت
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. چرا که تو چیزهایی داری که دیگران در حسرت آن وقت میگذرانند.

بیشک توماس ادیسون یکی از بزرگترین و سخت کوش ترین مخترع های جهان است و اختراعات او در عصر حاضر و بر زندگی امروزی ما تاثیرات بسیاری گذاشته است و خیلی از چیز هایی که امروزه از آنها استفاده میکنیم را به نوعی مدیون توماس آلوا ادیسون و مخترعانی امثال او هستیم، حتی وبلاگ نویسی! او اختراعات بسیار زیادی کرد که یکی از مهمترین آنها لامپ روشنایی است. در زیر یازده نقل قول از ادیسون و اینکه چه طور میشود از آنها در وبلاگ نویسی استفاده کرد آمده است که خواندنش خالی از لطف نیست.
۱- با یک نیاز شروع کنید:
"من هرگز چیزی را قبل از اینکه فکر کنم چه فایده هایی میتواند برای مردم داشته باشد اختراع نکردم. فکر کردم جهان چه چیزی نیاز دارد و سپس به اختراع پرداختم"
هیچ وبلاگی موفق نمیشود مگر چیزی را عرضه کند که مردم به آن نیاز داشته باشند. آن چیز میتواند در زمینه های مختلف باشد حتی جوک و بازی هم جزو نیاز های مردم برای سرگرم شدن محسوب میشوند. اگر چیزی عرضه کنید که به درد هیچ کس نخورد طبیعی است که هیچ کس سراغتان نخواهد آمد. فکر کنید مردم چه میخواهند سپس انجامش دهید.
۲- گول نخورید:
"مشغول بودن همیشه به معنی مفید بودن نیست، کار واقعی وقتی مشخص میشود که نتیجهی خوبی بدهد و برای گرفتن نتیجه خوب چیز هایی از قبیل برنامه ریزی، هماهنگی، ذکاوت، شجاعت و… لازم است. با تظاهر کردن چیزی درست نمیشود."
خیلی راحت میتوانید وقتتان را به عنوان یک وبلاگ نویس فعال به هدر دهید. غرق کار هایی میشوید که به نظر مهم میآیند ولی فقط وقت و پولتان را از شما میگیرند و در عوض چیزی بهتان نمیدهند. سعی کنید با دید باز مسائل را بررسی کنید و دنبال چیزی بروید که در آینده چیزی برایتان بیاورد.
۳- سخت کوش و صبور باشید:
"صبر و شکیبایی کلید موفقیت است فقط باید به آن ایمان داشته باشید."
اگر واقعآ چیز خوبی عرضه کنید مردم شما را پیدا خواهند کرد، باید صبر داشته باشید. شما تلاش میکنید و مطالب خوب آماده میکنید بعد صبر میکنید تا موتور های جستجو شما را ایندکس کنند و مردم با وبلاگتان آشنا شوند و به شما اعتماد کنند و… گوگل هم از روز اول میلیون ها بازدید روزانه نداشت!
۴- تلاش یک الزام است:
"نبوغ یک درصد ذاتی و نود و نه درصد به دست آوردنی است."
اینکه یک ایدهی ناب داشته باشید تازه اول راه است. برای اینکه آن ایدهی بزرگ را به یک موفقیت بزرگ تبدیل کنید باید زحمت زیادی بکشید. گوگل چهار سال بعد از یاهو و بیست و یک سال بعد از مایکروسافت تاسیس شد!
۵- شکست شما را به موفقیت نزدیکتر میکند:
"من شکست نخوردم بلکه ده هزار راه اشتباه را پیدا کردم."
هر پستی که مینویسید، هر راه و ابزاری که برای تبلیغ وبلاگ خود استفاده میکنید باعث با تجربه تر شدن شما میشود. هر راهی یاد میگیرید که اشتباه است شما را یک پله به پیدا کردن راه درست نزدیک تر میکند. راه های مختلف را امتحان کنید تا به موفقیت برسید.
۶- ما توانایی انجام کار های فوق العاده را داریم:
"اگر ما به اندازهی توانمان تلاش کرده بودیم الان خیلی خیلی شگفت زده تر بودیم."
با "نمیشود" و "من نمیتونم" خودتان را اسیر نکنید. شما چیزی در سر دارید که هیچ کس دیگر ندارد و یکتا است. فقط راه درست استفاده از آن را پیدا کنید و همانی باشید که برایش ساخته شدهاید ، خودتان خواهید دید.
۷- گاهی شکست شروع موفقیت است:
"فقط چون چیزی کاری که شما ازش میخواهید را انجام نمیدهد به این معنی نیست که به درد نخور است."
یکی از مزیت های وبلاگ این است که وقتی چیزی آن طور که شما میخواهید پیش نرود باز هم میتواند به یک موفقیت تبدیل شود. Darren Rowse نویسنده وبلاگ معروف Problogger ابتدا یک فوتوبلاگ داشت که هیچ کس به آن اهمیت نمیداد ولی نقد هایی که برای دوربین های مختلف در کنار عکس ها مینوشت مورد توجه قرار میگرفت. درست است که فوتوبلاگ او شکست خورد ولی این باعث شد حالا به یک وبلاگ نویس تمام وقت تبدیل شود و برای خودش از آن چه علاقه دارد بنویسد و پول پارو کند.
۸- زود تسلیم نشوید:
"مهمترین نقطه ضعف ما زود تسلیم شدن است، معمول ترین راه موفقیت فقط یک بار دیگر امتحان کردن است."
خیلی از وبلاگ ها بعد از دو سه ماه خالی میمانند و قبل از اینکه به یاد کسی بیایند از یاد ها میروند. یک وبلاگ برای اینکه واقعآ به موفقیت برسد به سه سال یا حتی بیشتر زمان نیاز دارد و در این مدت مسلمآ شکست هایی هم تجربه خواهند شد.
۹- از کاری که میکنید لذت ببرید:
"من حتی یک روز هم در زندگیام کار نکردم، آنها همه اش تفریح بود."
راجع به چیزی بنویسید که در آن مهارت دارید و به آن عشق میورزید. هرچند این موفقیت را تضمین نمیکند ولی وبلاگ نویسی را بسیار لذت بخش تر میکند و باعث میشود زود از آن دست نکشید.
۱۰- خلاق باشید:
"برای داشتن یک ایدهی ناب کلی ایده داشته باش."
همیشه وقتی را اختصاص دهید تا فکر های خلاقانه بکنید، شهامت داشته باشید که بلند پروازی کنید، فکر کنید حداقل در محیط مجازی قدرت هر کاری که بخواهید بکنید را دارید اما خیال پردازی نکنید و ایده هایتان را از زاویه های مختلف ببینید. گاهی آدم فکر میکند ایدهاش خیلی تک است ولی این فقط یک تصور غلط است. و البته که همهی ایده ها به موفقیت ختم نمیشوند پس باید کلی ایده داشته باشید و بهترین ها را گلچین کنید. خلاقیت در کنار واقع گرایی!
۱۱- وسواس نداشته باشید:
"برای اختراع کردن یک قوهی تصور قوی نیاز دارید و مقداری خرت و پرت!"
خیلی از وبلاگ نویس ها یا کسانی که میخواهند سایتی راه بیاندازند فکر میکنند باید حتمآ باید با بهترین قالب بهترین دامین و بهترین سیستم روی کار بیایند و این باعث میشود هیچ وقت روی کار نیایند!
اکثر وبلاگ نویس های موفق ابتدا از یک سرویس رایگان وبلاگ نویسی و یک قالب سادهی پیشفرض شروع کردهاند چون دلیل موفقیت آنها چیز دیگری بوده است، ایده های خوب و سخت کوشی. وقتی با اینها به موفقیت ابتدایی رسیدید قالب و دامین خوب هم کمکتان خواهد کرد.
منبع : Problogger


آنچه که در ادامه خواهید دید ، یک معمایی است که از دانشجویان دانشگاه استنفورد
پرسیده شد و تنها 17% از دانشجویان توانستند پاسخ درست را بدهند . لازم به ذکر است
که طبق آخرین رده بندی ارائه شده ( اکتبر 2005 ) ، دانشگاه استنفورد پنجمین دانشگاه
برتر در جهان می باشد.
و اما معما ، ، ، آن چیست که :
از خدا بزرگتر
است
از شیطان بد جنس تر
فقیر آن را دارد
ثروتمند به آن نیاز دارد
اگر
آن را بخوری ، خواهی مرد
زیاد لازم نیست به مغز خودتون فشار بیارید ،
اگه یه خورده با دید باز فکر کنید ، اونو پیدا خواهید کرد .
برای دیدن جواب معما
به ادامه همین پست مراجعه کنید
هدف اصلی من از مطرح کردن معما این بود که خیلی
وقتها تو زندگی ِ خودمون به بعضی مشکلات برخورد می کنیم و از اون مشکل یک غول می
سازیم و هی به خودمون تلقین می کنیم که این عمراً قابل حل نیست . به نظر من زندگی
خیلی هم سخت نیست . ( مولوی میگه : زندگانی شربت اندر شربت اندر شربت است ) یک روز
یکی از استادامون در جواب به یکی از بچه ها که میگفت " گرفتن نمره 20 یا 19 فقط در
خواب امکان پذیر هست" ، گفت :" نمره 20 را برای این گذاشتن که اونو بیاری نه اینکه
جنبه دکوری باشه".پس من هم باید بگم :معماهای زندگی ( سختی ها ) را برای این گذاشتن
که ما حلش کنیم نه اینکه بشینیم براش عزا بگیریم .
نکته دیگه در مورد معماها
این هست که لازم نیست حتما برای مقابله با اون به قول بچه ها کاملا مسلح باشیم ،
باور کنید گاهی با دست خالی هم میشه از پسش بر بیایم . نکته بعدی هم این هست که ما
دانشجوها دیگه این برامون یه عادت شده که اگه راه حل مسائلمون کمتر از یه برگ A4
بشه ، نتیجه میگیریم که این راه حل اشتباست و هزاران مثال دیگه . . .
شاید
داستان تخم مرغ کریستف کلمب را شنیده باشید ولی گاهی تکرار لازم است .پس من دوباره
اونو یادآوری می کنم .
یک روز کریستف کلمب به یک مهمانی دعوت شد . . . تعداد
زیادی از افراد حاضر در مهمانی به کلمب گفتند که واقعا کاری که انجام دادی خیلی
ساده بود
( کشف قاره آمریکا ) ، هر کسی که سوار بر کشتی می شد و همه دریاها را
طی می کرد ، در نهایت اون قاره را کشف می کرد . کلمب برای اینکه به اونا جواب بده ،
ازشون خواست تا یک تخم مرغ را از انتها به طور ایستاده بر روی میز قرار دهند ، خوب
هر کسی هر چه تلاش می کرد باز تخم مرغ قِل می خورد و می افتاد . در نهایت همه گفتند
که این کار شدنی نیست . بعد کلمب اومد یه خورده پوسته انتهایی تخم مرغ را شکاند و
بعد از روی همون انتها تخم مرغ را به طور ایستاده قرار داد. بعد کلمب گفت : این
ساده ترین کار در دنیا بود . هر کسی می توانست آنرا انجام دهد ، البته بعد از آنکه
نشان داده شد که چگونه انجام می شود.
راستی در مورد اون معمایی که در ابتدا
پرسیدم ، باید این نکته را اضاف کنم که بعد از کمی جستجو در اینترنت فهمیدم ، هرگز
چنین پرسشی از دانشجویان استنفورد صورت نگرفته و اون عدد 17% در واقع یک شایعه
اینترنتی بوده . حتی نوشته بودند که 80% یک کودکستان به آن جواب درست داده اند .
البته با توجه به مشغله های فکری که ما آدم بزرگ ها برای خودمون درست می کنیم هیچ
بعید نیست که اگه روزی اینکار را انجام دهند به همین اعداد دست پیدا کنند . به هر
حال این مهم نیست که آیا آن پرسش صورت گرفته یا نه ، بلکه مهم درسهایی است که ما از
آن یاد می گیریم یا مثلا در مورد سخنرانی کورت ونه کوت برای فارغ التحصیلان دانشگاه
MIT در سال 1997 ، هر چند که این هم جزو شایعه های اینترنتی بود و خود ونه کوت گفت
"من این حرف ها را نزده ام ولی دوست داشتم که از آن من بود" . واقعا این کوته بینی
است که آدم درس های نهفته در این مطالب را کنار بگذارد و برود دنبال حواشی آن ،
درست مثل این که عده ای می گویند اصحاب کهف 6 نفر بودند و با سگشان می شوند 7 نفر و
یک عده دیگر میگویند آنها 7 نفر بودند و با سگشان می شوند 8 نفر .
ــ ـــ ــ ـــ
ـــ ـــ ـ ـــ ـ ـــ ـ ـ ــ ــ ــ ــ ــ ـ ـــ ـــ
ـــ ـــ ـــ ــ ــ ـــ ـــ ـــ ــ ــ