قبل از ازدواج
مرد: آره، دیگه نمیتونم بیش از این منتظر بمونم. زن: میخواهى من از پیشت برم؟ مرد: نه! فکرش را هم نکن. زن: منو دوست داری؟ مرد: البته! زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟ مرد: نه! چرا چنین سوالى میکنی؟ زن: منو مسافرت میبری؟ مرد: مرتب! زن: آیا منو میزنی؟ مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم! زن: میتونم بهت اعتماد کنم؟
بعد از ازدواج همین متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید...
نجار پیری خود را برای بازنشسته
شدن آماده می کرد
یک روز او با
صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت
پس از روزهای طولانی
وکار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز
داشت و برای پیدا کردن زمان این
استراحت میخواست تا او را از کار
بازنشسته کنند
صاحب کار او بسیار
ناراحت شد وسعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر
حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد
سرانجام صاحب کار
درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد،
از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای
را به عهده بگیرد
نجار در حالت
رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار
راضی
نبود
پذیرفتن ساخت این
خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود
برای همین مواد
اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به
سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی
کار را تمام کرد
او صاحبکار را از
اتمام کار باخبر کرد
صاحب کار برای
دریافت کلید آخرین کار به آنجاآمد
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را
به نجاربازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از
طرف من به تو به خاطرسالهای همکاری
نجار، یکه خورد و
بسیار شرمنده شد
در واقع اگر او
میدانست که خودش قراراست در این خانه ساکن شود،
لوازم و مصالح بهتری تهیه می کرد و تمام مهارتی که
داشت
برای ساخت آن بکار می برد
یعنی کار را به صورت
دیگری پیش میبرد
این داستان ماست
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز
میگذرد
گاهی کمترین توجهی
به آنچه که میسازیم نداریم،پس در اثر یک شوک و
اتفاقی غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین
ساخته ها زندگی
کنیم
اگر چنین تصوری
داشته باشیم، تمام سعی خود رابرای ایمن کردن شرایط
زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی
بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست
شما نجار زندگی خود
هستید و روزها چکشی هستندکه بر یک میخ از زندگی
شما کوبیده میشود
یک تخته در آن جای
میگیرد و یک دیوار برپامیشود
مراقب سلامتی خانه
ای که برای زندگی خود میسازید باشید
-----------------------------
شهسواری به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم.میخواهم ثابت کنم که او
فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند
دیگری گفت:موافقم ..اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم
وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها
را پایین ببرید
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی ،از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم.محال است که اطاعت کنم
دیگری به دستور عمل کرد. وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشدمی گوید:تصمیمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند
----------------------------------
رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد
پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم،
غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست
------------------------------
مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت . خانه ای دید که داشت می سوخت و مردی را دید که وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود
مسافر فریاد زد : هی،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : میدانم
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید . مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی ، سینه پهلو میکنی
زائوچی در مورد این داستان می گوید :
خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند
-------------------------------
مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است
او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قیمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است
یکی از دوستان شیوانا، عارف بزرگ، تاجر مشهوری
بود. روزی این تاجر به طور تصادفی
تمام اموال خود را از دست داد و ورشکسته شد و از
شدت غصه بیمار گشت و در بستر
افتاد.
شیوانا به عیادتش رفت و بر بالینش نشست. اما مرد
تاجر نمی توانست
آرام شود و هر لحظه مضطرب تر و آشفته تر می شد.
شیوانا دستی روی شانه دوست بیمارش
زد و خطاب به او گفت: دوست داری آرام ترین انسان
روی زمین را به تو نشان بدهم که
وضعیتش به مراتب از تو بدتر است ولی با همه این ها
آرام ترین و شادترین انسان روی
زمین نیز هست!؟
دوست شیوانا تبسم تلخی کرد و گفت: مگر کسی می
تواند مصیبتی
بدتر از این را تجربه کند و باز هم آرام باشد؟
شیوانا سری تکان داد و گفت: آری
برخیز تا به تو نشان بدهم.
مرد تاجر را سوار گاری کردند و شیوانا نیز در
کنار گاری پای پیاده به حرکت افتاد. یک هفته راه
سپردند تا به دهکده دوردستی رسیدند
که زلزله یک سال پیش آن را ویران کرده بود. در
دهکده زلزله زده، شیوانا سراغ مرد
جوانی را گرفت که لقبش آرام ترین انسان روی زمین
بود.
وقتی به منزل آرام ترین
انسان رسیدند دوست بیمار شیوانا جوانی را دید که
درون کلبه ای چوبی ساکن شده است و
مشغول نقاشی روی پارچه است. تاجر ورشکسته با تعجب
به شیوانا نگریست و در مورد زندگی
آرامترین انسان پرسید.
شیوانا او را دعوت به نشستن کرد و در حالی که آرام
ترین انسان برای آن ها غذا تهیه می کرد برای تاجر
گفت که این مرد جوان، ثروتمندترین
مرد این دیار بوده است. اما در اثر زلزله نه تنها
همه اموالش را از دست داد بلکه زن
و کلیه فرزندان و فامیل هایش را هم از دست داده
است. او آرام ترین انسان روی زمین
است چون هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام
این اتفاقات ناخوشایند را بخشی از
بازی خالق هستی با خودش می داند.. او راضی است به
هر چه اتفاق افتاده است و ایام
زندگی خود را به عالی ترین شکل ممکن سپری می کند.
او در حال بازسازی دهکده است و
قصد دارد دوباره همه چیز را آباد کند و در تنهایی
روی پارچه طرح های آرام بخش را
نقاشی می کند و به تمام سرزمین های اطراف می فروشد.
مرد تاجر کمی در زندگی
و احوال و کردار و رفتار آرام ترین انسان روی زمین
دقیق شد و سپس آهی عمیق از ته دل
کشید و گفت:
فقط کافی است راضی باشی! آرامش بلافاصله می آید!
در این هنگام
آرام ترین انسان روی زمین در آستانه در کلبه ظاهر
شد و در حالی که لبخند می زد گفت:
فقط رضایت کافی نیست! باید
در عین رضایت مدام و لحظه به لحظه ، آتش شوق و
دوباره
سازی را هم دایم در وجودت شعله ور سازی باید در
عین رضایت دائم، جرات داشتن آرزوهای
بزرگ را هم در وجود خودت تقویت کنی.
تنها در این صورت است که آرامش واقعی بر وجودت
حاکم خواهد شد
دخترک چند روزی بود که پاش شکسته بود و توی خونه مونده بود.از اینکه خونه نشین شده بود و
نمی تونست راه بره کلافه شده بود .تصمیم گرفت به پارک بره تاحال وهواش عوض بشه .
وقتی روی نیمکت پارک نشست ،چشمش به دختری که د و پاش فلج بود وروی نیمکت روبرو نشسته بود افتاد .از مادرش که اونو به پارک برده بود خواست تا روی اون نیمکت کنار اون دختر بشینه.
وقتی نشست سلام کرد وسر صحبت رو با اون باز کرد.با حالتی اندهناک وگلایه مند گفت، خیلی سخته
که دیگران راه می رن وما نمی تونیم. دختری که پاهاش فلج بود با تعجب به اون نگاه کرد. دخترک
ادامه داد،تازه امثال شماها رو درک می کنم. دختر در جوابش خندید .
دخترک پرسید ،چرااز حرفهای من تعجب کردی ،چرا خندیدی.دختر جواب داد ،دلیل تعجب من از
اینه که تو حسرت راه رفتن دیگران رو می خوری در حالی که من خودم رو خوشبخت تر از اونا
می بینم.چون فکر می کنم من راحتم واونا خسته می شن که راه می رن.و دلیل خنده ی من اینه که
تو فکر می کنی امثال منو درک می کنی. دخترک گفت ،مگه ما مثل هم نیستیم. دختر جواب داد
نه،چون تو پرنده ای هستی که آزاد بودی . چند روزه که اسیر شدی. برای همینه که خودتو به
در ودیوار می کوبی و حسرت آزادی رو می خوری. ولی من از بدو تولد تو قفس بودم.
معنی آزادی رو نفهمیدم که حسرت اونو بخورم و برای رسیدن بهش تلاش کنم. برای همینه که
متعجبم از شکوه های تو. من خیلی راضیم از این وضع.
دخترک خیلی فکر کرد حق با اون دختر بود. خدارو شکر کرد که اونقدر خوشبخت بود که می تونست تفاوت بین سختی و آسایش رو درک کنه. تازه فهمیده بود که همیشه این آدمهای خوشبختند که درد رو
حس می کنند ومی نالند وشکوه می کنند. چرا که اون کسی که خوشبختی رو حس نکرده از بدبختی
شکوه ای نداره.
روزی مرد ثروتمندی دست پسرش را گرفت تا با سفر به اطراف محلات فقیر نشین -
شهر و روستا، او را با معنای فقر آشنا سازد. آن ها یک شبانه روز در مزرعه خانواده -
فقیری ماندند و بعد به منزل مجلل خود بازگشتند. پس از این سفر کوتاه، پدر از
پسرش پرسید: سفر چطور بود پسرم؟
پسر گفت: خیلی خوب بود پدر!
پدر پرسید: پسرم، دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟
پسر گفت: بله پدر جان!
پدر گفت: چه یاد گرفتی؟
پسر پاسخ داد: ما یک سگ بزرگ در منزل داریم ولی آن ها ۴ تا داشتند. ما یک استخر
داریم که تا وسط باغ بیشتر درازا ندارد . ولی آن ها یک جوی داشتند که انتها نداشت،
ما برای روشن کردن باغ از لامپ استفاده می کنیم . اما آن ها ستاره های آسمان را
داشتند، گلخانه ما فقط تا حیاط جلویی می رسد. اما آن ها تا چشم کار می کند
مزرعه و باغ سبز داشتند.
وقتی پسر کوچک حرفش تمام شد، پدر چیزی برای گفتن نداشت.
پسر اضافه کرد: راستی پدر از این که به من نشان دادی ما چقدر فقیریم ممنونم و
امیدوارم به خاطر فقرمان زیاد غصه نخوری .
کجاست جای رسیدن ...؟" ~
سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست .. .سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه می سوزند ... بعضی کلمات را نباید خرج کرد ... بعضی چیز ها را نباید فروخت ... روی بعضی چیزها نباید قیمت گذاشت ... نباید .. من همه چیز را باخته ام ... همه چیز را ... ~ ترسم از این نیست ... ترسم از زخمهای دلم نیست ... ترسم از بی چیزی در بازار شلوغی که در آن همه چیز را ارزان می خرند و می فروشند نیست ... ترسم انتهایی است که بر آن پایانی متصور نیست ... بر انتهایی که از سوی دیگری مرا به خود می کشد ... از هجوم دنیایی که صاف ترین لحظات مرا طلب می کند ... پنهان ترین نگاه وجودم را می خرد ... بهایش را می دهد ... و مرا با خود تنها می گذارد ... ترسم از تسلیم شدن است ... تسلیم ... تسلیم ... ~
این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند ... هنوز چیزهایی برای من مانده است ... خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت ... گمان مبر که روزی این چشمهای رهگذر ، این چشمهای جستجوگر قانع ، توان راه یابی به آن گم شده را می یابند ... " کلام محبت و دوستت دارم ها " کلامی نیست که این قدر راحت میان کوچه و بازار روان شود ...~
کی ؟ کی نازنینم ؟ این دریاها آرام می شوند ؟ کی من نقش آن جزیره را در آن دورها می بینم ؟ کی میرسد که تو دیگر رویا نباشی ...؟ کی می رسد که او که خیر الفاصلین است ، کی می رسد او که تمام لحظه های عالم مال اوست ، کی می رسد او که مهربان است و همیشه چشمانش این پایین ما را نگاه می کند ، آن فاصله ها را که با آن می توان از تمامی درها گذشت ، از آن در تنگی که مسیح گفته ، از آن گذرگاه عافیت که تنگ است ...! نشانم دهد ؟ کی می شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ...! نترسم ...! از جای زخمی که هر لحظه سینه ام را میفشارد ....! و من از قهر او سخت گریزانم ، سخت گریزان و دیگر هیچ بهانه ای زیستنم را آسان نمیکند ~ دلم می خواهد نه برای تو ، برای کسی که شبی در انتهای آن روزهای سیاه که هر لحظه اش هزار شب تاریک بود ، برای کسی که شبی در آن روزها که زشت ترین روزهای عمرم بود و پر بود از تیره ترین کلام عالم ، پر بود از کینه ، به من مهر را آموخت ، دلم می خواهد برای تو بنویسم .. ~
میدانی ؟ من عزیزترین و با ارزش ترین داراییم را جایی در انتهای قلبم تنها برای تو پنهان کرده ام جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید ... جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد ، داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد ، آنچه ماندنی است خواهد ماند ، خواهد ماند... ~
تنها لحظات اندکی ، تنها ثانیه های کوتاهی ، به کوتاهی تمامی خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند .. کوتاه ... تنها میان چشمهای اندکی ... چیزی از آن اصل روان خواهد شد ، چیزی بی کلام ، سکوتی بی کلام در نگاهی کوتاه که عابری به عابر دیگر می کرد . عابری که غریبه نبود ... عابری که رفت ~ رفت برای آنکه رفتن تمام داراییش بود ... برای آنکه باید می رفت ودیگر ملالی نیست ، غریب ، غریبه ...! مسافر ..! مرا سفر به کجا می برد ؟ کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ... کجاست جای رسیدن ...؟" ~
نازنینم ، من روزهای زیادی را با غم زیسته ام ... روزهای زیادی را که حتی یک روزشان هم برای یک زندگی زیاد است ... من روزها با غم زندگی کرده ام ... اما نه ، زندگی با کینه و غم زندگی نیست ...! تکرار هر روزه مرگ است ...! تنفس بیمار مسلولی است که با هر نفسش مرگ را به درون می کشد ... تنفس بیماری است که هر نفسش تمام زیر و بم دستگاه تنفسش را پنجه می کشد و از درون خفه اش می کند ، من روزهایی از حق زیستن محروم بوده ام و بگذار برایت داستانی تعریف کنم از شبی که من میهمان غریبه کسی بوده ام و میز بانی داشته ام ، که میزبان خوبی بود ، خوب نازنینم ... خوب بود ... ~ آن خوبی که تو می دانی معنایش چیست ... آن خوبی که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند می زند و مثل دخترک کبریت فروش ، روشن می کند آن تاریکی ها را که هنوز تاریک تاریک تاریک است ... خیلی چیزها را نمی شود فراموش کرد عزیز من ... خیلی چیزهای کوچک را نمی شود فراموش کرد ، آن هنگامی که ترا به خود هدیه کردم .. پر بودم از غم ، پر بودم از دردی پنهان که هیچ عابری از آن هیچ نمیدانست که کیستم ..؟ چیستم ..؟ ولی تو اینک میدانی ... میدانی که تنها ترا خواسته ام .. و تنها وابسته و دلبسته تو گشته ام ... ! آن قلعه سنگی یادت هست و آن شبنم ها و یاسهای وحشی که دست هیچ عابر خسته ای حتی آنرا لمس نکرده بود و روزی دیدیم که ساقه های یاس شکسته شده بودند وتو چه مهر مندانه ساقه های تکیده شده و له شده اش را نوازش میکردی ، آری همان ... همان بوته یاس را میگویم ... اینک مژده ای دهم که یاس هنوز هم در کوچه باغ تکیه بر استواری دیوار سنگی زده است و پر از شکوفه های یاس رازقی ، پر از شکوفه گشته است ، پر از شکوفه نازنین ... پر از شکوفه های یاس ... ~
میدانی این یعنی چه ...؟ آری یعنی زندگی ... یعنی بودن ... نرفتن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بی
تو دل گم میشه تو شب ~ بی تو دل خیلی غریبه
حتی تو بهشت که باشه ~ حسرت خوردن
سیبه
کاش خودت خط میکشیدی ~ روی غمهای سرنوشتم
میدیدی اسمت و با اشک روی گونه
هام نوشتم