A beautiful Prayer
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد .
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی.
I ask God to take away my bad habit .
God said , no
It is not for me to take away , but for you to give it up .
از او خواستم روحم را رشد دهد .
فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی .
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .
I asked God to make my spirit grow.
God said, no.
You must grow on your own!
But I will prune you to make you fruitful .
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .
عطا کردنی نیست ، آموختنی است .
I ask God to grant me patience .
God seaid , no
Patirnce is a byproduct of tribulation .
It isn't granted , it is learned .
گفتم : مراخوشبخت کن .
فرمود : نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .
I asked God to give me happiness .
God seaid , no .
I give you blessings ;
Happiness is up to you .
از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .
فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند .
I askesd God to spare me pain .
God said , no .
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to
me .
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست
بدارم .
خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !
I asked God to help me love others , as much as He loves me .
God said : Ahah , finally you have the idea .
همه با هم بگویید : خدایا مرا ده ، که آن به .
آیا تاکنون فکر کردهاید شخصیتهای نامآور دنیا که همه آنها را میشناسند و اغلب از ثروتمندترینهای جهان هستند کار خود را با چه شغلی آغاز کردند و در ابتدا چه کاره بودند؟ بسیاری از آنها شغلهایی داشتند که هیچ ارتباطی با حرفه کنونیشان نداشت و بعضی دیگر به کارهایی آنچنان ابتدایی میپرداختند که برخی از ما انسانهای گمنام و معمولی، انجام آن را دون شان خود میدانیم.
(راد استوارت:) خواننده سرشناس انگلیسی در هایگیت در شمال لندن به دنیا آمد و پدر و مادرش روزنامهفروشی داشتند. راد استوارت مدتی با باشگاههای (سلتیک) و (برنت فورد) کار میکرد بعد (گورکن) شد. در اوایل دهه شصت با (ویز جونز) خواننده فولکور آشنا شد و به موسیقی روی آورد و یک خواننده خیابانی شد. او دور اروپا سفر میکرد و آواز میخواند و پول جمع میکرد. جالب است بدانید که یک بار به جرم ولگردی از اسپانیا اخراج شد.
(مایکل دل:) موسس و رییس شرکت سهامی کامپیوتری DELL در یک رستوران چینی ظرفشور بود و ساعتی 2/5 دلار دستمزد میگرفت. او از این تجربهاش به نیکی یاد میکند و میگوید: (بهترین بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر کمی زودتر به رستوران میرفتم میتوانستم نهایت استفاده را از او بکنم. او به کارش افتخار میکرد و به هر کسی که از در رستورانش وارد میشد اهمیت میداد.
شون (دیدی) کومبز: هنرپیشه و خواننده آمریکایی (روزنامه پخشکن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شاید هرگز فکر نمیکرد این شغل آغازی برای رسیدن به وضعیت کنونی اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود.
(پول پوت:) کامبوجی قبل از اینکه یک خیانتکار جنگی معروف و جهانی شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جوانی در رشته نجاری و مهندسی رادیو تحصیل میکرد و بالاخره یک (معلم) شد و در یک مدرسه خصوصی در (پنوم پنه) تدریس میکرد ولی به خاطر گرایش به کمونیسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پولپوت) تغییر داد و عضو فدایی حزب کمونیسم کامبوج شد. سالها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حکمرانی بیش از یک میلیون کامبوجی را کشت.
(اوپرا وینفری:) مجری سرشناس آمریکایی در (میسیسیپی) به دنیا آمد. پدر و مادرش بیش از حد جوان بودند و به همین خاطر مادربزرگش به او رسیدگی میکرد. او از سه سالگی خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به کلیسای محلی فرستاد. او میتوانست آیات انجیل را به خوبی از حفظ بخواند. در شانزده سالگی یک روز در مسابقه رادیویی شرکت کرد و برنده یک ساعت مچی شد. وقتی برای گرفتن جایزه خود به ایستگاه رادیویی شهر رفت، مطلبی را برای تهیهکنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.
(تری هچر:) هنرپیشه هالیوود در پنج سالگی توسط شوهر خالهاش مورد آزار قرار گرفت و به همینخاطر مبتلا به مشکلات روحی شد. وقتی کمی بزرگتر شد به تحصیل در رشته بازیگری پرداخت ولی اولین شغل هچر در سال 1984 شغلی عجیب بود. او (تشویقکننده) تیم راگبی (سان فرانسیسکو )49 بود و به خاطر آن پول میگرفت.
(آدولف هیتلر:) در کودکی به مدرسه کلیسا میرفت و آرزو داشت کشیش بشود ولی در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بیرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولی به دلیل بدقول بودن دو بار از آکادمی هنرهای زیبای وین اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگین شبها را در پانسیون میگذراند و برای پول درآوردن (نقاشی) میکرد و کارت پستال میکشید. اگر جنگ جهانی اول شروع نمیشد شاید او یک نقاش شکستخورده میشد.
ولی پس از شروع جنگ هیتلر قلم را کنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پیوست. او آنقدر از جنگ لذت میبرد که چند سال بعد تصمیم گرفت یک جنگ دیگر به راه بیندازد.
(سیلوستر استالونه:) همیشه آدم خشنی بود. او زمانی (جاروکش قفس شیرها) بود. در پانزده سالگی همکلاسیهایش میگفتند او بیش از همه احتمال دارد که زندگیش را روی صندلی الکتریکی به پایان برساند. او بعدها با فیلم (راکی) به شهرت جهانی دست یافت.
(دن براون) نویسنده رمان معروف (رمز داوینچی) که قبل از ساخته شدن، فیلم آن به زبانهای مختلف ترجمه شده بود، در یک دبیرستان به (تدریس) مشغول بود.
(جنیفر لوپز:) مدتها قبل از آنکه به خوانندگی روی آورد و تبدیل به یک ستاره شود هر روز لباس سادهای بر تن میکرد و به دادگستری میرفت تا به شغل خود بپردازد چون او یک (مشاور قضایی) بود.
(بنیتو موسولینی:) دیکتاتور فاشیست ایتالیایی برای یک روزنامه کار میکرد و داستان دنبالهدار مینوشت. یکی از داستانهای او (معشوقه کاردینال) نام داشت که داستان اندوهبار یک کاردینال قرن هفدهمی و معشوقهاش را بیان میکرد.
(فیدل کاسترو:) شایع است که (فیدل کاسترو) رهبر کوبا (بیسبالیست) بود و برای یکی از تیمهای مهم لیگ آمریکا بازی میکرد ولی این گفته اشتباهاست. حقیقت این است که کاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولی بیسبال کار میکرد. او در سال 1946 در مسابقات بیسبال دانشگاههای حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن کار ساده را هم بد انجام میداد. نکته اینجاست که به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود که توپ بازی کند بلکه رفته بود تا علم (حقوق) بیاموزد.
(بیل گیتس:) در عمارت کنگره واشنگتن (پادو) بود.
(ویلیام واتکینز:) رییس فعلی تکنولوژی Seagate در شیفت شب یک بیمارستان روانی کار میکرد. کار او این بود که مراقب بیمارانی که از کنترل خارج میشدند باشد.
(بیل موری:) کمدین آمریکایی بیرون یک بقالی میایستاد و شاه بلوط میفروخت. او مدتی نیز پیتزافروشی کرده است.
(راش لیمبو:) مجری معروف رادیویی آمریکا کفش واکس میزد.
(رابین ویلیامز:) هنرپیشه و کمدین معروف و محبوب هالیوود پانتومیم خیابانی اجرا میکرد.
(تامی هیل فایگو:) از طراحان بنام و معروف لباس که لباسهای طرح او امروزه بر تن بسیاری از اهالی سرشناس هالیوود دیده میشود، زمانی که هیچ فروشندهای حاضر نشد شلوارهای جین طرح او را در مغازهاش بگذارد و به فروش برساند در کنار خیابان و پشت یک وانت آنها را میفروخت.
(جری سینفلد:) کمدین، هنرپیشه و نویسنده آمریکایی تلفنی لامپ میفروخت.
(دمی مور:) که سالهاست دوستدارانش برای گرفتن امضا از او هم به او دسترسی ندارند؛ زمانی برای یک مغازه ظروف کرایه کار میکرد.
(جنیفر انیستون:) پیشخدمت رستوران بود.
(براد پیت) شوهر سابق جنیفر انیستون و همسر فعلی آنجلینا جولی یخچال حمل میکرد.
(گارت بروکس:) چند ماه قبل از اینکه رکورد جهانی را در موسیقی بشکند، فروشنده یک مغازه چکمهفروشی بود.
(جک نیکلسون:) بازیگر قدیمی هالیوود در پستخانه کار میکرد.
(استفان کینگ:) نویسنده، در یک مدرسه (سرایدار) بود و وقتی داشت کمدهای دانشآموزان را تمیز میکرد داستان اولین رمانش به ذهنش خطور کرد.
(هریسون فورد:) نجاری میکرد و به این کار خیلی علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتی داشته باشد به چوب و نجاری روی میآورد.

حیاط، باغچه و احتمالا کوچه را از وجود برگ درختان تمیز و جارو می کنید و به سطل زباله می ریزید، شاید از روی عادت و شاید هم برای تمیزی، اگر برگ ها را از روی چمن جمع می کنید این یک ضرورت است چرا که وجود یک لایه برگ روی چمن، مانع از جریان آزاد هوا و رسیدن نور به آن می شود. این را گفتیم که برگ ها را جمع کنید.
● اما با برگ های جمع شده چه کنیم؟
تهیه کمپوست کود برگ از برگ ها برای خاکسازی یا تهیه لاشبرگ، دو روش معمول در استفاده از برگ ها به شمار می روند، البته به دستآورن کمپوست کار زیادی می طلبد.
تلنبار کردن برگ ها در گوشه ای و انتظار برای به دست آوردن یک لاشبرگ خوب، معنای کار زیاد را نمی دهد تا بتوانید یک خاک مناسب تهیه کنید. آنها را باید در یک ظرف بشکه مانند مناسب بریزید و هر از چندگاهی مقداری آب روی آنها بپاشید و بر هم بزنید. یک پیشنهاد؛ بهتر است قبل از اینکه برگ ها را در ظرف بشکه مانند بریزید، آنها را خرد کنید. طبیعی است که با خرد شدن آنها، حجم کمتری پیدا می کنند و روند تبدیل شدن آنها به کود برگ سریع تر خواهد بود. یک راه مناسب برای خردکردن ، این می تواند باشد که با ماشین چمن زنی چندبار روی انباشته برگ رفت و آمد کنید یا با پشت بیل روی آنها بکوبید. حال برگ خرده ها را در ظرف تان بریزید، اینکه چرا باید خرده برگ را در ظرف بشکه مانند بریزیم دلیلش معلوم است.
با انباشته کردن آنها در یک ظرف، مواد مغذی موجود در خرده برگ ها از عوامل فرسایشی محافظت می شوند. اطلاعات شما در مورد تفاوت کمپوست یا کودبرگ و لاشبرگ چقدر است؟ به نظر شما تفاوتی بین این دو وجود دارد؟
خیلی ها تفاوت این دو را نمی دانند و به زعم خودشان هر دو یکی هستند، اما اینطور نیست!
نهایت امر، لاشبرگ به کمپوست تبدیل می شود آن هم به طریق خودش و با وجودی که با هم ارتباط دارند، ولی عملکرد مشابهی ندارند. کمپوست باید کاملا تجزیه شده یا حالت فاسد به خود بگیرد تا مواد مغذی را فورا به خاک انتقال دهد، اما برای لاشبرگ اینطور نیست. لاشبرگ ها نباید کاملا تجزیه شوند و حالت فاسد به خود بگیرند. رفتار آنها به شکلی است که اولا در حکم یک وجین کننده محسوب می شوند و دوم اینکه حایلی بین خاک و گرما، سرما، باد یا آنچه که می خواهید خاکتان در برابرش محافظت شود، هستند. بنابراین برگ هایی را که به قصد لاشبرگ شدن جمع آوری می کنید نباید به روش تهیه کمپوست در حرارت خودشان انباشت کنید تا تجزیه یا فاسد شوند. همانند آنچه که در مورد کمپوست لازم است، برگ ها را خرد کنید چون در صورت خرد نشدن ارتباط جریان هوای آزاد و رطوبت موجود در هوا با خاک شما از طریق لاشبرگ به دست آمده برقرار نمی شود. آنها را در ظرف انباشته کنید و قبل از اینکه به حالت تجزیه یا فاسد شدن برسند، یعنی بعد از مدت زمان کوتاهی، قابل استفاده هستند. به همین راحتی و بدون هیچ هزینه ای می توانید از برگ های دورریختنی، چیزی بسازید که حسابی به درد گل و گیاه و درختان خانه تان می خورد.
A Proof of which Gender is Intelligent An English professor wrote the words:
" A woman without her man is nothing"
on the chalkboard and asked his students to punctuate it correctly..
All of the males in the class wrote : "A woman, without her man, is nothing."
All the females in the class wrote : "A woman: without her, man is nothing."
Punctuation is powerful!!
شما چی میگوئید؟
کوسه ای را در مخزن زندگیتان بیاندازید تا رفته رفته پیشرفت را نظاره گر باشید !

ژاپنیها عاشق ماهى تازه هستند. اما آبهاى اطراف ژاپن سالهاست که ماهى تازه ندارد. بنابر این براى غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایقهاى ماهیگیرى، بزرگتر شدند و مسافت هاى دورترى را پیمودند. ماهى گیران هر چه مسافت طولانی ترى را طى مى کردند به همان میزان آوردن ماهى تازه بیشتر زمان را به خود اختصاص می داد .
اگر بازگشت بیش از چند روز طول مى کشید ماهیها دیگر تازه نبودند و ژاپنیها مزه این ماهى را دوست نداشتند .
بـراى حـل ایـن مـساله، شـرکتـهاى مـاهـیگـیرى فـریزرهایى در قایقهایشان تعبیه کردند. آنها ماهیها را مى گرفتند و آنها را روى دریا منجمد مى کردند.
فریزرها این امکان را براى قایقها و ماهیگیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی ترى را روى آب بمانند .
اما ژاپنیها مزه ماهى تازه و منجمد را متوجه مى شدند و مزه ماهى یخ زده را دوست نداشتند.
بـنابرایـن شرکتهاى ماهیگیرى مخزن هایى را در قایقها کار گذاشتند و ماهیها را در مخازن آب نگهدارى مى کردند .
ماهیها پس از کمى تقلا آرام مى شدند و حرکت نمى کردند. آنها خسته و بى رمق، اما زنده بودند .
متاسفانه ژاپنیها هنوز هم مى توانستند تفاوت مزه را تشخیص دهند .
زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهى تازه را از دست داده بودند .
باز هم ژاپنیها مزه ماهى تازه را نسبت به ماهى بى حال و تنبل ترجیح مى دادند .
پس شرکتهاى ماهیگیرى به گونه اى باید این مساله را حل مى کردند .
آنها چطور مى توانستند ماهى تازه بگیرند ؟
اگر شما مشاور صنایع ماهى گیرى بودید چه پیشنهادى مى دادید ؟
چطور ژاپنیها ماهیها را تازه نگه مى دارند؟
بـراى نـگه داشـتن مـاهـى تازه شرکتهاى ماهیگیرى ژاپن هنوز هم از مخازن نگهدارى ماهى در قایقها استفاده مى کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن مى اندازند .
کوسه چند تایى از ماهى ها را مى خورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتى بسیار سرزنده به مقصد مى رسند. زیرا ماهیها برای مقابله با خطر که همان شکار نشدن توسط کوسه بود تلاش کرده اند .
توصیه :
• به جاى دورى جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .
• از بازى با زندگی هر چند ناخوشایند (البته در بعضی مواقع) لذت ببرید .
• اگر مشکلات و تلاشهایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید، ضعف شما را خسته مى کند. به جاى آن مشکل را تشخیص دهید .
• عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشترى دریافت کنید .
اگر به اهدافتان دست یافتید اهداف بزرگترى را براى خود تعیین کنید .
• زمانى که نیازهاى خود و خانواده تان را بر طرف کردید براى حل اهداف گروه، جامعه و حتى نوع بشر اقدام کنید .
• پس از کسب موفقیت آرام نگیرید. شما مهارتهایى دارید که مى توانید با آن تغییرات و تفاوتهایى را در دنیا ایجاد کنید .
در مخزن زندگیتان کوسه اى بیندازید و ببینید که واقعاً چقدر مى توانید دورتر بروید .
این مساله را رون هوبارد در اوایل سالهاى ١٩٥٠ دریافت .
«بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز است که به صورت غریبى پیشرفت مى کند.»
گذاشتن تاثیری خوب در اولین قرار ملاقات برای ایحاد رابطه بـا دیـگران بسـیار مهم است. در مسائل کاری، تاثیر گذاری
در اولـیـن قـــرار مـلاقـات بـرای ایـجـاد و بـرقـراری شـراکـت و رابطه ای سودمند و بادوام ضروری است.شــاید طرف مقابل قصد کار کردن با شما را نداشته باشد، امـا شما باز باید همه ی سعیتان را در جلب نظر او بکنید و
خـود را بـهـتـرین جـلـوه دهـید. به هر طریقی که باشد، چه رو در رو، چـه پـشت تلفن، چه در نامه یا ایمیل، باید تلاش
کـنید که هر آنچه در چنته دارید را بیرون بریزید تا فرد مقابل مجذوب شود.همه مـا مـمـکن است با افرادی روبه رو شویم که در همان بـرخـورد اول مـــجذوب شـده و دوست داشته باشیم آنها را
بهتر بشناسیم یا با آنها وارد کار شویم. اکثر اوقات این افراد ا ز یکسری قانون های اصلی پیروی می کنند که باعث می شود بهترین تاثیر را در برخورد اول روی فرد مقابلشان بگذارند. در اینجا 6 نکته ی اصلی و مهم در این زمینه را برایتان آورده ایم.
1- خوب لباس بپوشید
البته درست است که این روزها لباس پوشیدن در محل کار بسیار راحت شده است، اما برای گذاشتن تاثیر، باید روی لباس پوشیدنتان دقت ویژه داشته باشید. لباستان را باید با تناسب محلی که می روید و افرادی که با آنها ملاقات دارید انتخاب کنید. لازم نیست حتماً از لباسهای گران و مارک دار استفاده کنید، اما حفظ تمیزی و مرتب بودن لباس مهم است.
2- واضح صحبت کنید
هنگام صحبت کردن با فرد مقابل، سعی کنید تا می توانید کامل و مشخص حرف بزنید. ملاقات با فردی که حرف هایش را نفهمید، غیرقابل تحمل خواهد بود.آهنگ صدایتان ملایم ولی قابل فهم باشد. از درست و کامل تلفظ کردن کلمات واهمه نداشته باشید. سعی کنید تا آنجا که می توانید با گرامری صحیح صحبت کرده و از صحبت کرده به زبان عامیانه جداً بپرهیزید. همیشه مودب و باوقار باشید.
3- اسم طرف مقابل را به کرات استفاده کنید
حتماً برایتان اتفاق افتاده است. اگر کسی هنگام مکالمه اسمتان را مرتباً استفاده کند، شما احساس صمیمانه تری خواهید داشت. این کار نشان می دهد که شما حتی از اولین برخورد به فرد مقابل آنقدر توجه داشته اید که اسمشان را حفظ کنید.
4- کمی هم شوخی کنید
شوخ طبعی اگر بجا و درسیت استفاده شود، بسیار خوب است. یک لطیفه یا خاطره بامزه خیلی سریع می تواند محیط را دوستانه تر کرده و جو خوبی ایجاد کند. متاسفانه، اگر مراقب نباشید و لطیفه ی بجا و مناسبی را انتخاب نکنید، همه چیز برعکس خواهد شد. به همین دلیل توصیه می کنم که برای جلسه ی اول از تعریف لطیفه اجتناب کنید. می توانید به جای آن مطلب یا خاطره ای جالب تعریف کنید.
5- شنونده خوبی باشید
یک شنونده خوب بودن آنقدرها هم که همه تصور می کنند سخت نیست. در هنگام گفتگو با کسی، همه تلاشتان را بکنید که او متوجه شود که حرفهایش را فهمیده و خوب به او گوش می کنید.هر از چند گاهی می توانید سرتان را به علامت تایید تکان داده یا از عبارات "می فهمم، درست است یا..." استفاده کنید. راه دیگری که باعث خواهد شد او مطمئن شود که حرف هایش را گوش داده اید این است که از او سوال بپرسید.
نکته ی بسیار مهم دیگر این است که هیچگاه وسط حرف طرف مقابلتان نپرید. این کار بسیار گستاخانه بوده و از ادب به دور است.
6- بگذارید طرف مقابلتان مرکز توجه باشد
یکی دیگر از نکات مهمی که باید به آن توجه داشته باشید این است که هیچوقت خودتان را در راس توجه قرار ندهید. اجازه بدهید طرف مقابلتان مرکز توجه باشد. بدترین اشتباهی که ممکن است مرتکب شوید این است که یکسره در مورد خودتان صحبت کنید. با این کار فرد مقابل تصور خواهد کرد که آدم خودخواهی هستید.از طرفتان بخواهید که در مورد خود بیشتر صحبت کند. با اینکار باعث خواهید شد طرفتان بفهمد که به او توجه دارید و هم اینکه مطالب بیشتری درمورد او خواهید فهمید که در آینده به دردتان می خورد.
با رعایت این شش نکته، مطمئن باشید که در برخورد اول بهترین تاثیر را روی فرد مقابلتان خواهید گذاشت .
محققان متوجه شدند که میزان باکره گی به رشته تحصیلی دانشجویان مرتبط است.در عکس زیر متوجه میزان باکره گی دانشجویان رشته های مختلف خواهید شد.
نتایج زیر مربوط به دانشجویان دانشگاه ولسی ایالت ماساچوست آمریکا می باشد. همانطور که می بینید، باکرگی در دانشجویان رشته ریاضی بیشتر از همه و 83% است و در دانشجویان رشته هنر 0% است.

لینا مدینا که 27 سپتامبر 1933 در منطقه آندز کشور پرو (آمریکای لاتین) به دنیا آمده بود 14 ماه ماه 1939 (در 5 سال و هشت ماهگی) در بیمارستان با عمل سزارین که توسط دکتر «لوزادا» صورت گرفت یک پسر 2 کیلو و هفتصد گرمی کاملا سالم و طبیعی به دنیا آورد که نامش را «جراردو» گذاردند. این نخستین زاییمان از این دست است که در تاریخ بشر ثبت شده است. خانواده لینا قبلا تصور می کردند که در شکم او یک تومور و یا «کیست» است که هر روز بزرگتر می شود و او را برای درمان این تومور به بیمارستان برده بودند که حاملگی تشخیص داده شد و در وقت معین، وضع حمل انجام شد. |