عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

عریان و پوست کنده - از هر دهن سخنی

عکس ها٬ کلیپ ها و مطالب پوست کنده از سرتا سر جهان

جمعیت زمین از مرز ۶،۶۶۶،۶۶۶،۶۶۶ گذشت

 بنا به گزارش آمار دولتی ایالات متحده، امروز جمعیت جهان از مرز شش میلیارد و ششصد و شصت و شش میلیون و ششصد و شصت و شش هزار و ششصد و شصد و شش نفر گذشت.
این سایت آمار ماهانه زمین را به این شکل اعلام کرده بود:
 

07/01/07 6,600,411,051
08/01/07 6,606,949,106
09/01/07 6,613,487,162
10/01/07 6,619,814,313
11/01/07 6,626,352,369
12/01/07 6,632,679,520
01/01/08 6,639,217,576
02/01/08 6,645,755,632
03/01/08 6,651,871,878
04/01/08 6,658,409,934
05/01/08 6,664,737,085
06/01/08 6,671,275,141
07/01/08 6,677,602,292

که بنا بر آن، روز دهم می آمار زمین از رقم مشکوک ۶۶۶۶۶۶۶۶۶۶ فراتر رفته است.

گفتار های زیبا همراه با عکس

2006363495382239381_rs.jpg

من آرزو ندارم که همه چیز برای همه مردم  باشم  ..

ولی ...دوست دارم که اقلا  برای یه نفر یه چیزی باشم

____________ _________ _________ _________ _______

ادامه مطلب ...

ماجراهای حکیم و سوالهای پسرک زیرک

ماجراهای حکیم و سوالهای پسرک زیرک
یک داستان جالبی هم هست که خواندنش را به شما شدیدا توصیه می کنم. داستان درباره یک عالمی است که کلی ادعای دانش دارد تا این که ...

مردم ملل مختلف اوقات خود را چگونه میگذراند؟

 

پس از ساعتها تحقیق ، برنامه روزانه ملتهای مختلف به شرح زیر اعلام می شود :

 

امریکا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت ماندن در ترافیک ، 2 ساعت تفریح

 ناسالم  ، 2 ساعت تماشای تلویزیون ، 2 ساعت کار با اینترنت

 

فرانسه : 8 ساعت کار ، 6 ساعت استراحت ، 2 ساعت قدم زدن در خیابان ، 4 ساعت کتاب

 خواندن ، 2 ساعت حرف زدن علیه تلویزیون ، 2 ساعت خندیدن

 

ایتالیا : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 4 ساعت غذا خوردن ، 6 ساعت حرف زدن ، 2

 ساعت خیابان گردی

 

آلمان : 8 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 2 ساعت اضافه کار ، 2 ساعت تماشای مسابقات

 تلویزِیونی ، 2 ساعت مطالعه ، 2 ساعت فکر کردن به خودکشی

 

کوبا : 8 ساعت کار ، 8 ساعت تفریح ، 4 ساعت خواب ، 4 ساعت گوش کردن به سخنرانی

 کاسترو

 

عربستان سعودی : 8 ساعت تفریح همراه با کار ، 6 ساعت تفریح همراه با خرید در خیابان

 ، 10 ساعت خواب

 

مصر : 4 ساعت کار ، 8 ساعت خواب ، 8 ساعت کشیدن قلیان ، 2 ساعت گوش کردن به ام

 کلثوم ، 2 ساعت حرف زدن در مورد گذشته

 

هندوستان : 8 ساعت جستجوی کار ، 6 ساعت خواب ، 6 ساعت تماشای فیلم ، 2 ساعت

 جستجو برای محل خواب ، 2 ساعت برای رد شدن از خیابان

 

پاکستان : 4 ساعت کار غیر مجاز ، 8 ساعت خواب در حین کودتا ، 8 ساعت اعتراض علیه

 کودتا ، 4 ساعت فرا ر از دست پلیس

 

ایران : 8 ساعت خواب ، 8 ساعت استراحت ، 2 ساعت حرکت در ترافیک ، 1 ساعت کار 

 ،3 ساعت بحث در مورد گذران اوقات فراغت ، 2 ساعت بحث در مورد فوتبال!

 

WC sign in different Country

آیا این را میدانستید؟ 

iran

 

 

china

 


france

 


netherlands

 


hungary

 


japan

 


korea

 


spain

 


USA-Georgia state

و این گل ها هم نثار شما ....

و این گل ها هم نثار شما ....

بنابر روز تولدم...

سرفراز و پیروز باشید...

جاده پر از گل

 
روزی  تنزن و  اکیدو با هم در راه پر از گل و لای می رفتند. باران شدیدی فرو می ریخت. در پیچ راه به دختر زیبایی برخوردند، با کیمونو و شالی از حریر. دختر در گل و لای نمی توانست از جاده عبور کند. تنزن بی درنگ به سویش رفت و گفت:
- دختر، بیا.
بغلش کرد و از جاده های پر آب ردش کرد.
اکیدو تا رسیدنشان به معبدی که می بایست شب را در آن بیتوته کنند چیزی نگفت. در آنجا بود که نتوانست جلوی خودش را بگیرد. به رفیقش گفت:
- ما راهب ها نباید به زنها نزدیک شویم، به چه علت این کار را کردی؟
تنزن گفت:
- من آن دختر را همانجا رها کردم. تو هنوز داری با خودت حملش می کنی؟

در عالم خوابها

 
یکی از پیروان "سوین شاکو" تعریف می کرد:
- پس از صرف ناهار معلم مدرسه ما یک خواب کوتاه بعد از ظهری می کرد. ما بچه ها از او دلیل این کار را پرسیدیم. جوابمان داد:
- می روم به دنیای خوابها که به دانایان قدیم بپیوندم، همان کاری که کنفوسیوس می کرد. هر وقت که کنفوسیوس به خواب می رفت خواب دانایان باستان را می دید و هنگام بیداری برای پیروانش نقل می کرد.
یک روز بسیار گرمی که ما به خواب رفته بودیم، استاد سر رسید و سرزنشمان کرد که چرا خوابیده ایم. ما در جواب به او گفتیم که به دنیای رویاها رفته بودیم تا مثل کنفوسیوس بزرگان عهد قدیم را ببینیم. استاد از ما پرسید:
- خوب، دانایان باستان چه به شما گفتند؟
یکی از ما جواب داد:
- از آنها سوال کردیم که استاد ما هر روز بعد از ظهر به دیدن آنها می رود؟ جواب دادند که هرگز او را ندیده اند!
 

یک استکان چای

 
 
"ینین" استاد ژاپنی در دوره "میجی"، یک استاد دانشگـاه را پذیرفت که می خواست از او در مورد ذن سوالاتی بکند.
ینین چای را در استکان مهمان خود سرازیر کرد و ادامه داد به ریختن آن. استاد دانشگاه که استکان چای را در حال سرازیر شدن می دید نتوانست جلوی خودش را بگیرد وگفت:
- استکان پر شده. دیگر جایی ندارد!
ینین به او گفت:
- مثل این استکان، تو هم از اعتقادات و تفکرات خودت پر شده ای. چطور می توانم به تو ذن را توضیح بدهم اگر که استکانت را از پیش خالی نکنی؟

راه و رسم عاشقی

 
من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.