" به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد. "
شکسپیر میگه: هرگز به دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی , به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی.
منتظر کسی باش که اگر حتی در ساده ترین .کهنه ترین و زشت ترین لباس بودی حاضر بشه تو رو به همه دنیا نشون بده و بگه (این دنیای منه)
هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک غزال شروع به دویدن میکند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد مهم نیست غزال هستی یا شیر با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن.. " آنتونی رابینز
فقط از فهمیدن تو می ترسند. " دکتر علی شریعتی
خدایا ! مرا در زمره ی دروغگویان پر مداعی که ادعای
درستی دارند قرار مده!
ای یگانه! دیری ست که تشخیص انسان و دیو سخت گشته!
راهنماییم کن . . .
ای معبود! مرا به هیچ کس جز خودت و
مگذار که انسانهای قدر ناشناس و نالایق از درک سخنان
من عاجز اند!
الهی ! همه را به راه راست هدایت کن . . . !
-----------------------------------
رسم این قوم عجیب است بیا برگردیم قصد
این قوم فریب است بیا برگردیم آنکه یک روز دلم را به
نگاهش دادم خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم عشق
بازیچه شهر است ولی در دل من دفتر عشق نجیب است بیا
برگردیم
یکی قشنگی منظره را می بیند آن دیگری
کثیفی پنجره را ... این تو هستی که تصمیم می گیری چه
ببینی ... امیدوارم همیشه قشنگ ببینی حتی از پشت یک
پنجره کثیف ...!
خداوند بینهایت است اما به قدر نیاز تو
فرود می آید ، به قدر روزی تو گسترده می شود و به قدر
ایمان تو گره گشاست .
همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی
بسپاری آنچه را که اندوهگینت میکنه .
راه اول از اندیشه میگذرد، این والاترین راه است.
راه دوم از تقلید میگذرد، این آسانترین راه است.
و راه سوم از تجربه میگذرد، این تلخترین راه است.
کنفوسیوس
بی حوصلگی می تواند همه روزتان را خراب کند. برای غلبه
بر ناراحتی و بی حوصلگی از چه تکنیک هایی استفاده می
کنید؟ ما به شما توصیه می کنیم که لیستی از کارهایی که
در مواقع بیحوصلگی به بهبود روحیه تان کمک میکند، جمع
آوری نمایید. در زیر یک نمونه از این لیست راب رایتان
آورده ایم.
1.
چیزی یا کسی که خوشحالتان می کند را به خاطر آورید و
درمورد آن خیالپردازی کنید. می تواند کسی باشد که
دوستش دارید یا یک سفر یا محل خاص که بوده اید یا می
خواهید بروید. من خودم نشستن در ساحل اقیانوس و گوش
دادن به موسیقی را خیلی دوست دارم. چند سال پیش به
همراه دخترم در چنین محلی بودیم که چندین روز در آنجا
به اتفاق هم غروب خورشید را تماشا کردیم. کافه های
کنار ساحل موسیقی های خیلی خوبی هم اجرا می کردند. این
محلی است که من بارها در خیالم یادش را زنده کرده ام.
2.
چیزی یا کسی را پیدا کنید که از او ممنون و سپاسگذارید
و بعد از قدرشناسی را به خودتان یا به او ابراز کنید.
چه چیز باعث می شود که یک روز عادی به یک روز خاص
تبدیل شود؟ تماشای غروب خورشید، اسکی کردن در کوهها یا
تشخیص سلامت جسمیتان توسط پزشک؟ کمی به دور و برتان
نگاه کنید.
3.
به چیزهایی که نادیده می گرفتید، دقت کنید. آخرین باری
که یک کتاب داستان خوب خوانید کی بود؟ یا آخری باری که
کنار شومینه نشستید یا روغن ماشینتان را عوض کردید؟
کاری را پیدا کنید که باید انجام دهید و انجامش دهید.
4.
در زمان حال زندگی کنید. با تمرکز روی فعالیت هایی که
بدون فکر انجام می دهید، مثل خوردن، حمام کردن، راه
رفتن و ... دنیا را تحسین کنید. حس خوب دوش گرفتن،
نرمی زمین زیر پایتان را موقع راه رفتن یا آرامش
غذاخوردن در سکوت را حس و لمس کنید.
5.
کمی ورزش کنید. برای پیاده روی، دوپرخه سواری یا دویدن
بروید. یک مربی ورزش داشتم که برای تغییر حال و هوای
خود از توپ های بزرگ ورزشی استفاده می کرد. پریدن روی
توپ باعث می شد که همه چیز را فراموش کرده و دیگر به
ناراحتی ها فکر نکند.
6.
کمی استراحت کرده و یک فنجان چای بنوشید. 15 دقیقه در
آرامش بنشینید. ذهنتان را از همه چیز خالی کنید. اکثر
اوقات سکوت برای عوض کردن روحیه تان کافی است.
7.
به موسیقی شد گوش کنید. موسیقی شاد همشه خنده روی
لبهای من می آورد. به شما چه نوع موسیقی آرامش می دهد؟
8.
برای تجدید قوا یک محل خاص پیدا کنید. نشستن کنار
ساحل، رفتن به کوهستان یا جنگل. در تابستان بهترین
مکان کنار دریاست. من خودم تماشای امواج دریا را خیلی
دوست دارم. رسیدن به گل و گیاه های باغچه هم خیلی
روحیه من را عوض می کند.
9.
به بازی کردن یک بچه نگاه کنید. ببینید که چقدر درگیر
زمان حال هستند و فقط به همان لحظه فکر می کنند. به
آنها ملحق شوید. من اخیراً خانواده ای را به خانه ام
دعوت کردم که دو بچه کوچک داشتند. تماشای این بچه ها
موقع بازی کردن واقعاً حس نشاط به من می داد. طوری که
با خنده هایشان من هم از ته دل می خندیدم.
10.
آهنگ مورد علاقه تان را بخوانید. من خودم هیچوقت موقع
خواندن احساس ناراحتی و بیحوصلگی نمی کنم.
هرگز به انتهای جاده چشم مدوز. آخر همه جاده ها نادیدنی و گنگ است. به جای آن کناره های جاده را نظاره کن. جایی که الان در آن قرار داری



عاقل به کنار جوی پی پل می گشت
دیــــــوانه پابرهنــه از رود گــذشــت

وقتی دست گرم خود را به سمت کسی
دراز می کنیم و او به سردی جواب می دهد نباید
نگران باشیم. باید بدانیم که سرمای دست او به ما
منتقل نمی شود بلکه برعکس این گرمای محبت ماست که
نهایتا بر وجود او غالب خواهد شد.


زندگی جاده دو طرفه ای نیست که از
آن سو هم کسی به سمت ما بیاید. فریب خط هایی که
درجاده های زندگی رسم کرده ایم را نبایدبخوریم

ثروت نهایتا از آن کسی است که با تلاش و پشتکار لیاقت خود را برای داشتنش اثبات می کند. با طلبکار بودن از دنیا ، کاینات کسی را ثروتمند نمی کند.

شب هایی هستند که آدمی بعضی مواقع خوابش نمی آید. نه بخاطر خواب بعد از ظهرش، نه بخاطر مشغله های ذهنی و فکری اش، نه بخاطر معشوقه اش، نه بخاطر رفتارش، نه بخاطر حرف هایش و نه بخاطر ... بخاطر هیچ چیز هم نه. فقط و فقط به خاطر خودش! در این شب به اوج خلوص می رسد. خود را پاک تر از هر پاکی می بیند حتی اگر ساعتی قبل بزرگترین گناهان را انجام داده باشد! آن شب شبی است که اگر بخواهد می تواند تا صبح بیدار بماند و بنویسد و بنویسد و بنویسد. از هر چه بخواهد بنویسد و روز بعد آنرا بخواند و تعجب کند از هر آنچه که نوشته است که آیا من اینها را نوشته ام؟!!!
آن شب شبی است که روزش روز دیگری است. روزی پر از شادی و نشاط. آن شب، شب خلوص است. شب خود خود آدم!
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.
او نوشته بود :
صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان
بیرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهی شما به من :12.000
تومان ! 
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که :
هزینه عشق واقعی من به تو هیچ
است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:
مامان ... دوستت دارم


آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

ضرب المثل های پرکاربرد و رایج فارسی
به
همراه معادل انگلیسی - قسمت اول
Persian Current & Full Application
Proverbs
With
English Equivalent - Part One

توانا بود هر
که دانا بود
Knowledge is power
هر فرازى را
نشیبى است
High
places have their precipices
آدم زنده زندگى
مى خواد
Live
and let live
سحر خیز باش تا
کامروا شوی
An
early bird catches the worm
چیزی که عوض
داره گله نداره
It is
the case of tit for tat
چاه مکن بهر
کسی اول خودت دوم کسی
He who
blows into fire will have sparkles
in his eyes
بى خبرى، خوش
خبرى
No news
is Best news
شتر دیدى،
ندیدى
You see
nothing, You hear nothing
همه کاره و هیچ
کاره
Jack of
all trades and master of none
عجله کار شیطان
است
Haste
is from the Devil
کاچى به از
هیچى
Somthing is better than nothing
گذشته ها گذشته
Let
bygones be bygones
سر پیری و
معرکه گیری
There
is no fool like an old fool
مستى و راستى
There
is truth in wine
جوینده یابنده است
He that
seeks finds
چارلز اسپنسر چاپلین یکی از مشهورترین
بازیگران و کارگردانان سینمای هالیوود
و یکی از نوابغ برگزیده و مطرح سینمای
جهان است. او در زمانی که در اوج
موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و
از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی
از این بچه ها که جرالدین نام دارد
استعداد بازیگری را از پدرش به ارث
برده و چند سالی است که در دنیای
سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او
هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی
رسیده و در محافل هنری روی او حساب می
کنند. چند سال پیش وقتی جرالدین تازه
می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی
برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا
ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا
قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا
شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
این نامه به حدی زیبا و آموزنده است
که با درک آن به شخصیت والای این
هنرمند محبوب پی خواهیم برد.
دخترم جرالدین، از تو دورم ولی یک
لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.
تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تاتر با
شکوه (شانزلیزه). این را میدانم چنان
است که گویی در این سکوت شبانگاهی
آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام
نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن
دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان
تاتار شده است.
جرالدین، در نقش ستاره باش و بدرخش
اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و
عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده
اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و
نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم و
امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای
تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.
به آسمان ها برو ولی گاهی هم به زمین
بیا و زندگی مردم عادی را تماشا کن.
زندگی آنان که پاهایشان از بینوایی
میلرزد و هنرنمایی میکنند.
من خود یکی از ایشان بوده ام. دخترم
تو درست مرا نمی شناسی! در آن شبهای
بس دور با تو قصه های بسیار گفتم اما
غصه های خود نگفتم که آن هم داستانی
بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه
که در پست ترین صحنه های لندن آواز می
خواند و صدقه می گیرد داستان من است.
من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد
نابسامانی را کشیده ام و از اینها
بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را
که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند
و سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند.
با این همه من زنده ام و از زندگان
پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.
دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می
کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.
نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه
تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران
ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده
تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس.
حال زنش را جویا شو و اگر باردار بود
و پولی برای خرید لباس بچه نداشت
مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به
نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه
این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا
بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید
صورتحساب آن رابفرستی. دخترم گاه و
بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و
مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان
یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار
بگو : من هم یکی از آن ها هستم.
تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر.
هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد
اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به
مرحله ای رسیدی که خود را برتر از
تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر
را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه
پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم.
آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی
یافت که از قرنها پیش زیباتر از تو
چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر
نمایی می کنند اما در آن جا از نور
خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست.
دخترم جرالدین، چکی سفید امضا برایت
فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد
بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو
فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک
از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر
و گمنام است که امشب به یک فرانک
احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این
نیازمند گمنام را اگر بخواهی در همه
جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه
برایت حرف می زنم برای آن است که از
نیروی فریب و افسون پول این فرزند
بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز
در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای
بندبازان روی ریسمانی بس نازک و
لرزنده نگران بوده ام.
اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم
برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از
بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می
کنند. شاید شبی درخشش گرانبها ترین
الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب
است که این الماس آن ریسمان نا استوار
زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی
است. روزی که چهره زیبای یک اشراف
زاده بی بند و بار تو را بفریبد و آن
روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود
و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.
از این رو دل به زر و زیور مبند که
بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که
خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر
روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با
او یکدل باش و براستی او را دوست بدار.
به مادرت گفته ام که در این خصوص برای
تو نامه ای بنویسد او بهتر از من معنی
عشق را می داند. او برای تعریف عشق که
معنی آن یکدلی است شایسته تر از من
است.
دخترم برهنگی بیماری عصر ماست. به
گمان من تن تو باید مال کسی باشد که
روحش را برای تو عریان کرده است. حرف
بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر
می گذارم و با این آخرین پیام نامه را
پایان می بخشم :
"انسان باش. پاکدل و یکدل زیرا گرسنه
بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها
قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن
است"
"پدرت، چارلی چاپلین"
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای
کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک
بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به
شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی
کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من
نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره
پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست
علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت
و به داخل برد و جایی برای نشستن او
در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده
بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع
خواب به بچه هایی که جایی برای
پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می
کرد.
چند سال بعد گذشت تا اینکه آن دختر
کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه
اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین
او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که
با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند
تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را
انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به
جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده
و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر
می رسید دخترک آن را از آشغال های دور
ریخته شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود
داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه
نوشته شده بود: "این پول برای کمک به
کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی
بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری
بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر
توانسته بود در طول دو سال به عنوان
هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع
کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از
اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه
کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و
به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر
ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی
آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای
مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند
و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان
اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار
شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال
معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و
قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد
که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی
به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی
خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او
حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به
کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ
بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک
پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها
می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو
تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای
آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود
سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و
امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به
کلیسای Temple Baptist Church که 3300
نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از
دانشگاه Temple University که تا به
حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز
دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری
نیکو (Good Samaritan Hospital) و
مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا
در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون
شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ
کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را
خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می
توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن
دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که
با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین
تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار
آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر
راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان
الماسها" است به چشم می خورد.
این یک داستان
حقیقی بود که گویای این حقیقت است که
هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست
خداوند هم همراه شما خواهد بود ...
بیاییم بیشتر به یکدیگر عشق
بورزیم ...