![]()
Pamela Villarruel مادر 7 کودک خردسال در آرژانتین می باشد. او که فقط 17 سال دارد، در حاملگی اول (در سن 14 سالگی ) صاحب اولین فرزند خود شده و در حاملگی ها دوم و سوم ( به ترتیب در سن 16 و 17 سالگی ) بچه های سه قلوی خود را بدنیا آورد ...

فقط تصور کنید که بتوانیم سن زمین را که غیر قابل تصور است ، فشرده کنیم و هر صد میلیون سال آن را یک سال در نظر بگیریم !
در اینصورت کره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات کم و بیش پراکنده ای داریم !
اما این را میدانیم که در سن 42 سالگی ، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو کرده اند.
اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یکسال پیش نبود !
یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد .
در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدمهای میمون نما تبدیل شدند!
و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت .
انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یک ساعت گذشته کشاورزی را کشف کرده است !!!
بیش از یک دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و...
حالا ببینید انسان در این یک دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است !!!
او از این بهشت یک آشغالدانی کامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد کرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض کرده است!
سوختهای این سیاره را مال خود کرده و همه را به یغما برده است!
و الان هم مثل کودکی معصوم و بی تقصیر ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه میکند !!!
____________
____________
____________
____________
____________
____________
____________
____________
____________
____________
____________
____________
خداراشکر...خدارا شکر...خدارا شکر
« تاریخ کامل » بخش 1 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 2 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 3 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 4 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 5 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 6 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 7 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 8 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 9 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 10 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 11 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 12 ... ابن اثیر
« تاریخ کامل » بخش 13 ... ابن اثیر
ازین لینک ها داونلود کنید...
« فارسنامه » بخش 1و2 ... ابن بلخی
« فارسنامه » بخش 3و4 ... ابن بلخی
« فارسنامه » بخش 5و6 ... ابن بلخی
« فارسنامه » بخش 7و8 ... ابن بلخی
« فارسنامه » بخش 9و10 ... ابن بلخی
« فارسنامه » بخش 11و12 ... ابن بلخی
خواب
دیدم بر روی شنها راه میروم و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگیم را
مانند فیلمی می دیدم. همان طور که به گذشته ام نگاه میکردم روز به روز
پرده ظاهر شد، یکی مال من یکی از آن خداوند. راه ادامه یافت تا تمام
روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم. در
بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت. اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترین
روزهای زندگیم بود.
روزهایی با بزرگترین رنجها، ترسها، دردها، و ........ آنگاه از خدا
پرسیدم: خداوندا تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود
و من پذیرفتم زندگی کنم. خواهش میکنم بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا
تنها گذاشتی.
خداوند پاسخ داد: فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با
تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت نه حتی برای لحظه ای و
من چنین نکردم.
هنگامی که در آن روزها، یک رد پا بر روی شن دیدی، من بودم که تو را به
دوش کشیده بودم.
روزی
سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از
نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و
نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این
بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو کرد مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر
می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از
آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی
بازرگان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه
قویتر میشدم. در همان لحظه او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در
حالی که روی تختروانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم میکردند.
احساس کرد که نور خورشید او را میآزارد و با خودش فکر کرد که
خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به
خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم
کند.
تنها
نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او
هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا مینشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پارهها کلبهای ساخت تا خود را
از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبهاش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین
اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: «
خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتیای که به ساحل نزدیک میشد از خواب
پرید.
کشتیای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن
کرده بودی ببینیم"
روزی
یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به روستا برد تا به او نشان دهد
مردمی که در آنجا زندگی میکنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه
روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در
پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر
پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد
گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:
فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان
یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در
حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما
به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن
حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.
بعد پسر بچه اضافه کرد :متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر
فقیر هستیم!
مادامی که این واقعیت را نپذیریم که خود زندگی بر اساس رمز و راز بنا شده است چیزی نخواهیم آموخت
هنری میلر
معتقدم اساسیترین تخیل قدرت زندگانی است
ساموئل
آن کس که دیگران را می شناسد خردمند است ، آن کس که خود را می شناسد دل آگاه است
لائوتسه
آموختن یعنی حرکت لحظه به لحظه
کریشنا مورتی
زیباترین چیزی که میتوانیم تجربه کنیم رمز و راز است
آلبرت انیشتین
هر روز ارادهی خدا را بجویید
یونگ