
آیـا واقعاً شاد هستید؟ آیا می دانید معنی واقعی شادی چیست وبرای رسیدن به آن چه راه هایی را باید پیمود؟ این پرسش هـا تـوسـط کـسـانــی پرسـیـده می شونـد کـه بـراستی دنبال شادی و خـوشبـخـتـی بـاشند. مـن خودم همیشه سعی کرده ام طـوری زنــــدگی کنم که با حفظ شادی و خـوشبـخـتـی خـودم، بــاعـث بدبختی و ناراحتی کـسان دیگر نشوم. اگر می خواهید شاد باشید، بـاید باور کنید که می توانید و توانایی رسیدن به
آن را دارید. برخی افراد اشتباه می کنند چون تصور میکنند که شایسته شادی و خوشبختی نیستند و بدبختی و ناراحتی خود را به عنوان سرنوشت خود قلمداد میکنند. حقیقت مطلب این است که خوشبختی نیز مثل سایر چیزها در زندگی باید به دست آورده شود. در اینجا نکاتی آورده ام که به شما برای ایجاد شادی در زندگیتان کمک خواهد کرد.
1- ببینید چه چیز باعث شادی و خوشحالی شما می شود. هرکس برای شاد بودن و شاد زیستن به چیزهایی خاص نیازمند است و آنچه باعث شادی یک نفر می شود ممکن است برای دیگری متفاوت باشد. شخصیت خودتان را کشف کنید. و نگران نباشید که مبادا نیازهای شما برای رسیدن به شادی با اطرافیانتان متفاوت باشد.
2- برای رسیدن به اهدافی که تصور میکنید باعث شادی شما می شود، نقشه بکشید. وقتی به دنبال دستیابی به اهدافتان باشید، وضعیت روحیتان نیز بهبود می بخشد، چون آنوقت در مورد خودتان احساس بهتری پیدا میکنید.
3- اطراف خود را با آدم های شاد و سر زنده پر کنید. وقتی اطرافیانتان افرادی بدبین و ناراحت باشند، شما نیز خواه ناخواه به این وضعیت مبتلا خواهید شد. برعکس اگر اطرافتان پر از آدم های سر زنده و خوشحال باشد، روحیه ی شاد آنها در شما نیز تاثیر خواهد کرد.
4- وقتی اتفاق بدی برایتان می افتد، به جای متاسف شدن، به دنبال راه چاره ای برای آن باشید. افرادی که واقعاً شاد هستند، اجازه نمی دهند تا اتفاقات بد در روحیه ی آنها تاثیر کند، چون می دانند که با کمی فکر و تلاش خواهند توانست موقعیت را دوباره موافق حالشان شود.
5- چند دقیقه در روز درمورد چیزهایی که باعث خوشحالیتان می شود فکر کنید. این چند دقیقه به شما فرصت می دهد تا به چیزهای مثبت در زندگیتان متمرکز شوید و باعث شادیتان خواهد شد.
6- هر روز سعی کنید کار خوبی برای خود انجام دهید. چه خودتان را به ناهار دعوت کنید، حمامی طولانی و آرامش دهنده بکنید و یا چند دقیقه بیشتر روی آرایش ظاهرتان کار کنید، همه مفید و موثر خواهند بود.
7- در همه ی موقعیت ها در پی شوخی و خنده باشید. درست است که در مواقعی خاص باید جدیت خود را حفظ کنید، اما در موقعیت هایی که فکر میکنید ممکن است باعث ناراحتیتان شود، شوخ طبعی چاره ی کار است.
8- حفظ سلامتیتان یکی دیگر از راه های رسیدن به شادی است. داشتن اضافه وزن یا نخوردن غذاهای مغذی تاثیری منفی بر روحیه ی شما خواهد داشت. همچنین ورزش باعث آزاد شدن اندورفین می شود که میگویند باعث شادی می شود.
9- در آخر، باید بفمید که شما شایسته ی شادی هستید. آندسته از افرادی که تصور می کنند لیاقت رسیدن به خوشبختی و خوشحالی را ندارند، ناخودآگاه تلاش برای رسیدن به شادی و خوشبختی خود را خراب می کنند. هر روز به خودتان بگویید که شما شایسته ی خوشبختی هستید و با خود قدم هایی را که باید برای رسیدن به خوشبختی بردارید را یادآور شوید.
تعریف خوشبختی دشوار است، اما افراد معمولاً می توانند بفهمند که شاد و خوشبخت هستند یا خیر. افراد زیادی تصور می کنند که خوشبختی نوعی شانس است و سرنوشت این بوده که بعضی مردم خوشبخت شوند و بعضی دیگر بدبخت. من خودم سعی میکنم نکاتی که در این مقاله برای شما عنوان کردم را در زندگی خود به کار ببندم، و موفق شده ام تا حد زیادی به خوشبختی دست یابم. این نکات ممکن است که کوچک به نظر برسند، اما برای رسیدن به موفقیت، قدم هایی اساسی هستند.
در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند:? آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟?
جواب آنها ? نه? بود، چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد.
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد
و لبخند می زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:? پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟?
پیرمرد با هیجان و شعف گفت: ? البته که من آدم خوشبختی هستم.?
فرستادگان پادشاه به او گفتند: ? پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.?
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:? چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا برتن کنم.?
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: ? قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد!! ?
روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: ? پس گیاه تو کو؟? پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:? این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.?
پادشاه ادامه داد: ? مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.?
|
همه انسانها، از کودکان گرفته تا سالخوردگان، در برخی از مـراحـل زندگی خود احسـاساتی مـثل تـرس و اضـطـراب را تجربه میـکنــند. احساس اضطراب در موقعیتی ناخوشایند، احسـاس جـالـبـی نـخـواهـد بـود. هرچند برای کودکان، این احسـاسـات نـه تـنـها نرمال و طبیعی است، بلکه لازم هم هسـت. تـجـربـه کـردن چنـیـن احسـاسی در کودکان باعث میـشود بـتـوانند در آینده با تجربیات و موقعیت های آشفته و نابسامان زندگی راحت تر کنار بیایند. |
|
ساعت تحویل سال در تهران روز پنج شنبه اول فروردین 1387 (2567 ایرانی) ساعت 9 و 18 دقیقه و19 ثانیه صبح
|
|
در لوس آنجلس چهار شنبه 19 مارچ ساعت 22 و 48 دقیقه و 19 ثانیه |
|
در اروپای مرکزی پنجشنبه، ۲۰ مارس ۲۰۰۸،ساعت ۶ و ۴۸ دقیقه و ۱۹ ثانیه بامداد |
![]() |
|
Kuwait City Thu 8:48 AM |
Addis Ababa Thu 8:48 AM |
|
پرنس هری از افغانستان بازمی گردد
| |||||
در پی فاش شدن این خبر که پرنس هری، پسر ولیعهد بریتانیا سرگرم نبرد در خط مقدم جبهه در افغانستان است، گزارش شده که او با هواپیما به بریتانیا بازخواهد گشت.
پرنس هری که 23 سال دارد مدت 10 هفته در هلمند در جنوب افغانستان خدمت کرده بود و به دلیل ملاحظات ایمنی تصمیم بازگرداندن او اتخاذ شده است. | |||||
اا
آمریکائیها از این دلفینها برای جاسوسی در خلیج فارس استفاده میکنند.
عکسهای زیر به خوبی بهرهگیری از این حیوانات را برای مقاصد جاسوسی تایید میکند.









فریاد معجزه آسای شوهر، همسرش را از کما خارج کرد!
در انگلستان زنی که دو هفته به حالت کما رفته بود و پزشکان به طور کامل از او قطع امید کرده بودند با فریادهای ناامید و ناشی از یأس شوهرش که داد می کشید " دیگر به من متکی نباش، خودت باید مبارزه کنی" به طور معجزه آسایی از کما خارج شد!!
ایونه سولیوان، زن 28 ساله با دومینیک سولیوان، راننده کامیون 37 ساله برای ماه عسل به قبرس رفتند. ایونه مدت کوتاهی بعد در سال 2006 حامله شد. اما پزشکان چند ماه بعد از حاملگی فهمیدند که جنین به بیماری آنمی (کم خونی) دچار است و باید به طور مرتب به جنین خون تزریق شود. ایونه سال گذشته یک ماه زودتر، پسرش کلینتون را در بیمارستانی در بریستول به دنیا آورد.
فرزند خانواده سولیوان چند مدت بعد فوت کرد و زن انگلیسی هم با توقف تمامی ارگانهای بدنش بخاطر «شوک سپتیک» تحت مراقبت ویژه قرار گرفت. دکترها بعد از دو هفته کاملا از این زن قطع امید کردند و خواستار قطع فیش شدند. دومینیک که از قطع امید دکترها از ادامه حیات زنش شوکه شده بود و در وضعیت روحی بدی به سر می برد دست زنش را که در تخت مرگ خوابیده بود گرفت و ناامیدانه فریاد زد: " الان وقت مبارزه است. همه چیزو به من نسپر، از من بیشتر از این چیزی ساخته نیست. به بیهوشی ات خاتمه بده و نفس بکش. دوباره مال من باش..."
ایونه به طور معجزه آسایی دو ساعت بعد از فریادهای ناامیدانه شوهرش شروع به نفس کشیدن کرد. پنج روز بعد نیز یک معجزه اتفاق افتاد: او دیگر نیازی به مراقبت سنگین بیمارستانی نداشت!
این زن انگلیسی بعد از مدت کوتاهی از بیمارستان ترخیص شد و دیروز با روزنامه دیلی میل مصاحبه کرد. به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار ترکیه به نقل از حریت، وی گفت: " دقیقا یادم نمیاد شوهرم به من چی می گفت اما از فریاد و ناله او اصلا خوشم نیامد. با فریاد او احساس می کردم در بدنم حرکتی شروع شده است و ارگانهایم شروع به فعالیت کرده اند. با فریادهای شوهرم بدنم شروع به مبارزه کرده بود.
امیدوارم این الگو برای دیگر بیماران نیز امید به زندگی بدهد"